صفحه اصلي روايتگر http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/THpFdk9TWTBOeVl3SmpBaFRXOWtaV3dtTVRRNUx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVpINUxCT09GZmU4JTNk/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/THpFdmFHOXRaU1l2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1KcGh0T3JieUZZMCUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/THpFdlkyOXVkR0ZqZEhWekpqUW1NQ1l3SVVGeVl5WXdMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1qcm5hRzUxZ1RuYyUzZA==/ارتباط با ما
درباره ما http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/THpFdlkyOXVkR1Z1ZEdkeWIzVndiR2x6ZENZek15WXdKakFoUVhKakpqQXZJeU1qUTI5dWRHVnVkQ01qSXk4JTNkLWcycmcwTThlVDN3JTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - از حال رفتن جوان توده اي در ديدار با امام ره
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
ويــژه ها
Next
  • سهمي از سرنوشت

    در آستانه انتخابات و با توجه به حساسيت فراوان اين حادثه عظيم و در راستاي بصيرت افزاري و ارائه محتواي هاي كاربري و مستند براي راويان و مخاطبان، سايت روايتگر در نظر گرفته بخشي را با نام « سهمي از سرنوشت» در قسمت ويژه نامه ها طرحي ادامه

  • نشريه الكترونيكي شماره 6 منازل الشهداء

    شماره ششم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهدا" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • نشريه منازل الشهدا شماره 5

    شماره پنجم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • نشريه شماره 4 منازل الشهدا

    شماره چهارم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرارگرفت. ادامه

  • نشريه منازل الشهداء (شماره 3)

    شماره سوم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • اولين ويژه نامه الكترونيكي بين المللي راهيان نور

    ويژه نامه الكترونيكي راهيان نور به سه زبان فارسي،عربي و انگليسي ادامه

  • نشريه شماره 2 منازل الشهدا

Previous
پربازدیدها
صفحه اصلي>ايثار و شهادت>خاطرات موضوعي>ساير موضوعات
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1394/09/30
بازديد: 6712
از حال رفتن جوان توده‌اي در ديدار با امام (ره)

از حال رفتن جوان توده‌اي در ديدار با امام (ره)


خاطرات آيت‌الله جمي از دفاع مقدس؛
از حال رفتن جوان توده‌اي در ديدار با امام (ره)
 هرجا سخني از شهر ايثار و حماسه آبادان مقاوم، به ميان مي‌آيد، براي زيبايي سخن و حسن ختام آن، جا دارد كه از اسوه مقاومت اين شهر مظلوم يعني روحاني مبارز، حجت‌الاسلام والمسلمين حاج آقا غلامحسين جمي نماينده مقام معظم رهبري و امام جمعه محترم آبادان يادي كنيم. او كه به حق چون پدري مهربان و دلسوز هيچ‌گاه رزمندگان اسلام را تنها نگذاشت و حضورش در جبهه‌هاي نبرد، گرمي‌بخش دلها بود. در آن روزهاي سخت و تاريك، در سنگر نماز، فرياد مقاومت و مژده پيروزي ايشان بود كه بر دلها بذر اميد مي‌افشاند. اخلاص و عشق او به امام (ره) بي‌حد بود. وي در مصاحبه گفته بود: «من دربست در اختيار حضرت امام خميني (ره) هستم».

سرانجام اين مرد بزرگ در سال 87 در سن 83 سالگي دار فاني را وداع را گفت.

آنچه در پي اين مقدمه كوتاه خواهد آمد، گفت و شنودي بي‌تكلف و ساده است با عالم فقيد كه در سال 69 انجام شده است. خاطرات تلخ و شيرين او از دوران جنگ، به ويژه چگونگي مقاومت مردم آبادان و شكسته شدن محاصره اين شهر در عمليات ثامن‌الائمه (ع)، خواندني است. امام جمعه آبادان در دوران جنگ مي‌گويد:

يك بچه كوچك به يك مرد بزرگ نامه نوشته بود

پيش از شروع جنگ، خدمت امام مشرف شده بودم. برادر پاسداري همراه ما بود. يك محافظ هم داشتيم كه بعداً در جنگ اسير شد. ما وقتي رفتيم خدمت امام، ايشان يك نامه‌اي داشت و نامه را به امام داديم. بعد كه آمديم به پاسدار گفتم كه نامه چه بود؟ گفت:‌ «من دختر دارم كه دلش مي‌خواست به امام نامه بنويسد، وقتي خبر دار شد كه ما با شما مي‌آييم، اين نامه را داد.» بعد از چندي نامه‌اي به آدرس من آمد. وقتي آن را باز كردم، ديدم كه جواب نامه همان دختر است و امام زير همان نامه دختر، پنج جمله لذت‌بخش نوشته بودند. اين كار امام يك تحول جديدي در خانه آنها ايجاد كرده بود. يك بچه كوچك به يك مرد بزرگ نامه نوشته بود و او هم با آن عظمت جواب داده بود.

اين نشان مي‌دهد كه او چقدر مراقب بود و دقت داشت كه هيچ چيز از نظر دور نيفتد، ما در معارف ديني باب مكاتبه داريم كه وظيفه برادران ديني است كه هر وقت دور مي‌شوند، با يكديگر مكاتبه كنند. يكي از آن موارد جواب نامه است. در روايات داريم كه همانطور كه جواب سلام واجب است، جواب نامه هم لازم است. متأسفانه بعضي از عامه مردم و يا حتي بعضي افراد متدين براي نامه‌هايي كه جواب لازم است، مكاتبه‌اي نمي‌كنند. گاه ديده مي‌شود نامه‌هايي كه از سوي اقشار پايين جامعه به افراد صاحب منصب نوشته مي‌شود، بي‌جواب مي‌ماند و حتي ممكن است گم شود و اين كار امام، عظمت او را مي‌رساند.

اين گردنبند يادبود شب ازدواجم است كه هديه مي‌كنم به شما

خاطره ديگري دارم كه تمام اينها نشانگر عظمت جنبه الهي حضرت امام(ره) است. در يكي از اين ديدارها، يكي از اعضاي بيت امام برايم تعريف مي‌كرد كه يك دفعه هديه‌اي از خارج براي امام آمد. هديه را نگاه كرديم، ديديم يك گردنبند قيمتي است و از ايتاليا آمده بود. فرستند دختر جواني بود و نوشته بود كه: «من ازدواج كرده‌ام و شما را خيلي دوست دارم و علاقه‌اي فوق‌العاده به شما داشتم و مي‌خواستم چيزي كه بيانگر عمق علاقه‌ام باشد به شما هديه بكنم، در ميان امور مادي، عزيزترين چيزم همين گردنبند بود. اين گردنبند يادبود شب ازدواجم است كه هديه مي‌كنم به شما.» گردنبند را پيش امام برديم و آن را نزد ايشان گذاشتيم. امام نگاهش كرد. چيزي طول نكشيد كه خانواده شهيدي آمد، دختر بچه‌اي هم همراه آنها بود كه دختر شهيدي بود. وقتي خدمت امام رفتند، امام با دست خودش آن گردنبند را به گردن آن دختر بچه انداختند.

مشاهده بعضي از حالات امام در من احساس عجيبي به وجود آورده بود. من مقلد او بودم و عقيده داشتم كه ايشان نايب امام زمان است و دلم مي‌خواست كه امام از ايشان سؤال كند كه آيا حالات و رفتار و برنامه‌هاي ما درست و راه صواب است يا ناصواب. اين را در دل داشتم تا اينكه چند ديدار كه خدمت امام رفته بوديم و كم‌كم جرأت پيدا كرده بودم، يك روز من سؤال كردم و اين جمله را گفتم. همين سؤال را آقاي مطهري در پاريس از امام كرده بودند. خدمت امام(ره) عرض كردم!! بار شما خيلي سنگين است و مسئوليت شما خيلي بالاست، اين كشور و همه مسلمين جهان نظر به شما دارند. من با اين حال ناتوانم شما را دعا مي‌كنم و خواهش مي‌كنم كه مرا فراموش نكنيد. من طوري شما را مي‌بينم كه الحق نايب امام زمان هستيد، به طوري كه شما اگر از رفتار ما راضي باشيد، من مطمئن هستم كه امام زمان هم از رفتار ما راضي خواهد بود. امام فرمود: من از شما راضي هستم و شما نگران نباشيد.

تعجب مهمان‌ها از محل زندگي رهبر انقلاب

از عنايات امام در ديدارهاي عمومي كه بيشتر با ائمه جمعه، نمايندگان مجلس، هيأت دولت، روحانيون و غيره بود، يكي سمينارهايي بود متشكل از روحانيون سراسر جهان از تمام كشورها مثلاً مصر كه با ما رابطه نداشتند، افرادي كه مي‌آمدند، از آمريكا، كانادا، آفريقا خيلي آمده بودند. مردماني خوش‌قلب و مهربان بودند. هر چند از نظر علم و دانش كم‌عمق بودند. ختم اين سمينار با ديدار از حضرت امام(ره) بود. در پايان يكي از اين سمينارها كه به ديدار حضرت امام رفته بوديم و حسينيه مملو از جمعيت بود، امام آمد. در ميان روحانيون خارجي، سخنران و خطيب خوبي وجود داشت. اين خطيب در آنجا به عنوان نماينده روحانيون خارجي بود.

ايشان بلند شد و ايراد خطابه‌اي كرد و شعري خواند كه مضمونش خطاب به امام بود و چنين گفت: شما محمدرضا را بيرون كرديد و گرفتار صدام شديد. همسايه‌اي از اذيت و آزار سگ همسايه در عذاب بود و آنقدر دعا كرد تا سگ از بين رفت. بعد از مردن سگ، توله خرسي پيدا شد و مي‌گفت كه سگ را از بين بردي، اين توله خرس را هم از بين ببر. جمله ديگري با اين مضمون گفت كه: اي امام، شما تنها امام مردم ايران نيستيد، بلكه تمام مسلمين جهان هستيد.

ماجرايي كه در همان ديدار اتفاق افتاد، اين بود كه چند تا از خارجي‌ها نشسته بودند و براي آنها هم مترجم گذاشته بودند. دو تا از آن روحانيون با هم صحبت مي‌كردند. يكي از دوستان به من گفت: مي‌داني كه چه مي‌گويند. گفتم: نه. گفت: چيز عجيبي مي‌گويند، من هيجان‌زده شده‌ام. گفت: اينها مي‌گويند، اينجا كه نشسته‌ايم، جاي شخصي امام است يا يك حسينيه است. گفتم: نه، اينجا خانه شخصي نيست، بلكه حسينيه است. گفت: حتماً اينجا سالن انتظار است و ملاقات‌كنندگان خارجي و داخلي اينجا مي‌نشينند. اين سالن انتظار است، خانه شخصي او كجاست.

گفتيم: خانه شخصي آنطور كه شما تصور مي‌كنيد وجود ندارد. اين حسينيه محل ديدار او با مردم است و پشت اين حسينيه دو اتاقك است كه امام در آن سكونت مي‌كند. گفت: پس فقط همين را دارد. ما گفتيم همين كه دارد مال خودش نيست. مال ديگري است و به صورت اجاره‌اي در آن نشسته است. مقداري تأمل كرد و گفت: يعني اين چه طوري مي‌شود. گفتند: توي اين تهران از ميان اين همه قصر و كاخ و جاهاي خوب و هتل‌ها و جاهايي كه هنگام گردش در تهران ديديم و الان هم موقعيت امام طوري است كه صاحب ايران است، چطور شد كه خودش خانه ندارد و اين هم كه دارد، اجاره است. بعد شروع كرد به لعنت كردن رهبران كشورهاي اسلامي كه مثل حيوان هستند، و گفت: شما مطمئن باشيد كه اين امام عاقبت پيروز خواهد شد. او هيجان‌زده بود و تا موقعي كه آنجا بود، آن حالات را داشت. ديدار با امام طوري بود كه در هر ديدار در افراد تحول ايجاد مي‌شد.

از حال رفتن جوان توده‌اي در ديدار با امام (ره)

اوائل آمدن امام كه در قم بودند، چند تا از بچه‌ها خدمت امام رفته بودند و وقتي برگشتند، براي من نقل مي‌كردند، در جمع ما جواني چپ‌گرا و توده‌اي بود و او با همان ديدار امام، تغيير و تحول پيدا كرد. بدون اينكه امام او را بشناسد. بعضي از بچه‌ها بودند و خواهش مي‌كردند كه ما آنها را پيش امام ببريم. يادم مي‌آيد يكي از ‌آنها آمد و مي‌خواست دست امام را ببوسد و امام اجازه نمي‌داد كه كسي دست او را ببوسد وقتي رفت دست امام را ببوسد، برگشت، ديدم حالش بهم خورده و گريه امانش نمي‌دهد.

هر كاري مي‌كردم نمي‌توانستم او را قانع كنم و حالش منقلب بود. امام واقعاً ما را دلگرم مي‌كرد و ما نبايد امام را فراموش بكنيم.

بالاخره خيلي از بچه‌ها آرزوي زيارت داشتند و من مي‌گفتم كه امام زياد وقت ندارد شما امام را ببينيد به ويژه اين جوانها كه تمايل زيادي به حضرت امام (ره) داشتند.

بسيجي‌ها در جبهه‌ها و جوانها هميشه به سراغ حضرت امام را مي‌گرفتند و من هم اينها را به امام مي‌گفتم و حضرت امام هم آنها را دعا مي‌فرمودند.

به هر حال اين هشت سال جنگ خيلي چيزها به ما آموخت كه اين همه را مديون حضرت امام (ره) و روحيات و حالات و شخصيت آن حضرت هستيم و اميدواريم خدا كمكي كند كه ديدارهايي كه با امام داشتيم، در ما آثارش باقي بماند؛ مثلاً آقا شيخ عيسي طرفي وقتي كه امام را ديد، بي‌هوش و بي‌حال شد و تا ساعاتي از شب بي‌حال بود. خدا كند آن لحظات را ما به فراموشي نسپاريم.

دست نوشته آيت‌الله جمي

59/7/30

اواخر مهر يك ماه بعد از جنگ بود. بعد از گوش دادن به صداي آمريكا و اخبار ساعت 7 تهران به آقاي مهندس كرمي نزديك ساعت 8 صبح تلفن كردم و گفتم كه در منزل ما ‌آب قطع است و ما از نظر آب در مضيقه هستيم نمي‌دانم چه شده است. او آمد منزل ما را ديد تا ببيند كه چرا آب به آنجا نمي‌رسد. حالا منتظريم بيايد و كاري بكند و ‌آب به منزل برسد.

يكي از افراد مستضعف كه به من علاقه داشت، صبحها مي‌آيد و از اطراف مقداري آب برايم مي‌آورد. امروز هم چند تا سطلي آب برايمان دست و پا كرده بود. مسأله اين بود كه همسايگان ما آب داشتند و گفتم چه شده است كه منزل ما آب ندارد. فرزندم مهدي آ‌مد و لوله آب را شروع به مكيدن كرد. با مكيدن زياد، بالاخره آب آمد. خيلي مايه مسرت و شادي فرزندانم مهدي و محمود شد. هر دو يا جديت مشغول گرفتن آب هستند و مخزني را كه در منزل داشتيم و اين مدت خالي مانده بود، با همين آب اندكي كه مي‌آيد، دارند مي‌ريزند تا آن را پر كنند و ذخيره‌اي باشد. خدا يارشان بود. ساعت نزديكيهاي 9 بود سراغ قرآن رفتم كه چند آيه‌اي را تلاوت كنم.

از بدو درگيري و آغاز جنگ از شدت گرفتاري و مشاغل غيرمنظم موفق به قرائت قرآن نشده‌ام و از آن حيث خود را مستحق همه نوع سرزنش و توبيخ دانسته و جداً احساس شرمندگي مي‌كنم. واقعاً شرمندگي دارد و خجالت، مسلماني كه نتواند قرآن را از رو بخواند و لااقل شبانه‌روزي چند آيه از اين كانون نور و فيض تلاوت نكند و خود را به اين روح الهي متصل نسازد با آن تأكيدي كه خود قرآن در اين زمينه دارد، و در سوره مباركه مزمل در يك آيه به فاصله اندكي دو جا مي‌فرمايد: فأقروا ما تيسر. علي اي حال، قرآن را باز كرده از سويه مباركه يونس حدود نيم جزء خواندم. بعد از قرائت قرآن، طبق قرار قبلي، دو نفر از برادران راديو و تلويزيون براي مصاحبه به سنگرهاي رزمندگان برويم. رفتيم پشت پل بهمنشير، ايستگاه هفت. به زحمت خود را به سنگرها رسانديم.

همان موقعي كه در سنگر بوديم، از طرف دشمن شليك مي‌شد، يا توپ و خمپاره. در سنگر مصاحبه‌اي به عمل آمد. با برادران رزمنده گفتگو كرديم. چند سنگر ديگر را هم ديديم. در همه جا به اذن‌الله وعده ظفر و پيروزي داديم. قبل از اينكه به سنگرها برسيم، اول ايستگاه هفت در مدخل پل، جمعي را ديدم كه قصد ترك شهر را دارند. با داد و قال آنها را قدري بر غيرت آوردم كه برگردند. ظاهراً سر و صدا بي‌اثر نبود. حدود ساعت يازده برگشتم منزل، و يكي از خويشانم به ديدارم آمد و اكنون نشسته و مشغول صحبت در اوضاع و احوال جنگ هستيم.

همه در شور و اضطراب بودند و مي‌گفتند حمله به زودي آغاز خواهد شد فرمان حمله از جايي صادر مي‌شود كه نمي‌توان از آن تخلفي كرد.

ساعت حدود 12 طبق معمول هميشگي به مسجد قدس براي نماز و گرفتن ناهار رفتيم. نماز ظهر و عصر را بجا آورديم. برادرم رسول چون هنوز غذا آماده نشده بود، مرا به منزل رساند و خودش براي گرفتن غذا برگشت. در منزل فعلاً خودم تنها هستم. برادرم رسول غذا را آورد. غذا ‌آبگوشت است. خود و برادرم رسول و فرزندانم مهدي و محمود نشسته و به غذا مشغول شديم. صرف غذا كه تمام شد، آقايان موسوي، كراماتي، مزارعي و صداقت وارد شدند. از شما چه پنهان كه از ورودشان يكه خورده و ترسيدم كه از ما غذا بخواهند كه ديگر چيزي نداريم، ولي خدا را شكر كه گفتند ما غذا خورده‌ايم. ساعت 2 بعدازظهر اخبار تهران را گوش داديم و بعد به قصد استراحت چرتكي زده، بلند شديم كه رعد و برق توپ و خمپاره سراسر شهر را فرا گرفته بود. بعداً معلوم شد حمله هوايي هم بوده، تعدادي هم كشته و مجروح شده‌اند.

حدود ساعت 4 بعدازظهر دوستان را در منزل گذاشته و به اتفاق برادرم رسول بيرون آمديم. سري به ستاد فرمانداري زديم. آ‌نجا برادران بودند. قدري با آنها در زمينه‌هاي گوناگون صحبت كرديم. آنجا بودم كه از طرف دفتر امام تلفن شد. قدري با آقاي صانعي صحبت كردم و جريانات آبادان و خرمشهر را تا آنجا كه اطلاع داشتم، برايش شرح دادم بعد با آقاي شريعتي كه تازه از خرمشهر آمده بود صحبت كردم. ايشان از عدم هماهنگي نيروها در خرمشهر ناراضي و گله‌مند بود كه خودش براي رفع اين نابساماني‌ها و ايجاد هماهنگي بيشتر، به هنگ ژاندارمري رفت. خداوندش او را توفيق و ياري دهد. اين طفلك از بدو درگيري تاكنون خالصانه در جبهه خرمشهر مي‌جنگد و تاكنون زخم‌هايي هم برداشته كه بحمدالله سطحي است و جاي نگراني فعلاً نيست.

نزديكيهاي غروب به عادت هر شب به قصد فريضه مغرب و عشاء به مسجد رفتم كه هر شب چند نفري از برو بچه‌ها مي‌آيند. بايد بگويم اينها مشتريان جديد مسجد هستند. نوعاً جوانان رزمنده و خدمتگزار در جبهه و چند نفر از پيرمردهاي قديمي مسجد كه تا هنوز مانده‌اند بعد از اداي نماز مغرب و عشاء به منزل آمديم. دوستان، آقايان موسوي، كراماتي، مزارعي و صداقت در منزل هستند، نشستيم و خرمايي كه از بازار پيدا كرده بوديم، آورديم، هر كدام چند دانه‌اي مصرف كرديم و بعد هر كدام يك دانه سيب، خبرهاي بي‌بي‌سي و تهران را گوش داديم. من حيث‌المجموع تا اندازه‌اي مسكن و رضايت‌بخش بود و چنان مي‌نمود كه وضع دارد به نفع ايران عوض مي‌شود. براي خوابيدن به اتاق آمديم، خوابيدم و خوابم برد.

نمي‌دانم حدود چه ساعتي بود بيدار شدم؛ براي رفع قضا خواستم از اتاق خارج شوم. چون شب تاريك بود و چشم جايي را نمي‌ديد، نفهميدم كه به كدام يك از دوستان كه در خواب بودند، به شدت پيش پا زدم كه فريادش بلند شد. خيال كردم آقاي موسوي است. فرياد زدم آقاي موسوي ببخشيد، من به شما لگد زدم. معلوم شد آقاي مزارعي بوده كه بنده خدا سخت ضربه خورد اما جالب اينكه آقاي موسوي بلند شد كه چه خبر است كراماتي گفت آقا مثل اين كه تلفن شما را كار دارد. آقاي موسوي به خيال اين كه از قم كه خانواده‌اش آنجا است، تلفن شده بلند شد. خلاصه همه از خواب بيدار شدند و قشقره عجيبي در اتاق راه افتاد بالاخره امشب را هم مثل گذشته آرام گذرانديم. شبها آبادان تا اندازه‌اي آرام است.

ساعت 3 بامداد به من خبر دادند: آقا مژده، مژده، ما پيروز شديم.

ماجراي اين برادران واقعاً شورانگيز و حماسه‌آفرين بود. گذشته از جنگ، خاطرات زيبايي از آنها دارم. اولين محرم بود كه همين بچه‌ها گفتند روضه‌خواني امام حسين (ع) نبايد تعطيل شود.

در كميته و مسجد موسي‌بن‌جعفر جلسه بود و روضه‌خواني مي‌كرديم. سينه‌زني مي‌شد و شب زنده‌داري و خلاصه آدم حال پيدا مي‌كرد بعضي از اين جوانها نماز شب را ترك نمي‌كردند. اينها پاره پاره شدند، اينها مظلوم بودند. در آبادان شهيد مي‌شدند، تشييع جنازه نداشتند. چند نفري با ترس و لرز مي‌رفتند و زود مي‌آمدند، اينها شهيد كه مي‌شدند، در سردخانه نگهداري مي‌شدند و به خانواده‌هايشان اطلاع مي‌دادند كه شما مي‌آييد يا نه؛ البته آنها نمي‌توانستند بيايند، به هر طريق آنها را دفن مي‌كردند.

گاهي هم مادرها و پدرها مي‌آمدند. دو تا از اينها كه محافظين خودم بودند، يكي از ‌آنها در منزل خودم شهيد شد و ديگري در جبهه شهيد شد، در عمليات بيت‌المقدس. اينها هيچ وقت بيكار نبودند يا در مسجد بودند يا مشغول كارهاي ديگر، تا اينكه شهيد شدند. مدتي بود كه آبادان وضع فوق‌العاده‌اي داشت و ارتش و سپاه آمده بودند و از ما مي‌خواستند كه در بيرون نماز بخوانيم. ما مدتي بيرون بوديم و گاهي به اهواز مي‌آمدم و نماز مي‌خواندم و مي‌رفتم. منزل ما خالي بود و يكي از اين برادران پاسدار در منزل ما بود. يك روز ما اهواز بوديم و خبر كردند كه برادر آقاي انصاري شهيد شده است ما به تشييع جنازه‌اش نرسيديم. سر قبرش رفتيم مادرش آمد اين بچه وقتي يادم مي‌آيد مثل آب زلالي بود كه از دست ما رفت. با اين سن و سال، بسيار پخته و نجيب و آرام مهربان بود. اين همه شوخي كه بچه‌ها مي‌كردند، هيچ وقت حرفي به آنها نمي‌زد.

گاهي سؤالات عجيبي از ما مي‌كرد و معنويت خاصي داشت.

به دليل وحشت عراقيها از عمليات ايران براي شكستن محاصره آبادان، تعداد تلفات نيروهاي خودي بسيار كم بود، با كمترين شهيد ، مهمترين پيروزي را به دست آورديم.

او در بمباران شهيد شده بود. يادم مي‌آيد كه فرمانده بسيج شهيد شد و اول مدتي مفقود بود و بعد جنازه‌اش را پيدا كردند. در عمليات اطراف دزفول شهيد شده بود يك شب از ما خداحافظي كرد و رفت و ديگر نيامد تا اينكه خبر شهادتش را آوردند بچه رامهرمز بود و بعداً جنازه‌اش را آوردند. چون علاقه زياد به من داشت، بعد از شهادتش برادرش با من ارتباط پيدا كرد و وصيت‌نامه‌اش را مي‌خواستند. ما وصيت‌نامه‌ را آورديم، يك نواري هم داشت. چون فرمانده بود، قبل از حمله بچه‌ها با او صحبت كرده بودند.

پنج‌شنبه‌ها كه قبرستان شلوغ بود، گاهي دو نفر و گاهي سه نفر مي‌رفتيم و فاتحه مي‌خوانديم. كساني كه در قبرستان بودند، همه اهل ايمان و تقوا بودند و واجبات و مستحبات را ترك نمي‌كردند و به خاطر خدا صادقانه هم شهيد شدند و چنين افرادي بودند كه انقلاب را حفظ كردند. در طول جنگ بسياري از قبرها بر اثر خمپاره و توپ دشمن خراب شده بودند و همه جا ناامن بود و بعد اين قبرها را تعمير كردند ...

اين بود جلوه‌هايي از پايداري رهروان راستين امام (ره) اميد است كه پاسدار ارزشهاي آنان باشيم.

منبع: شهداي ايران
برچسب ها:

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :