صفحه اصلي روايتگر http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6a21ORGNtTUNZd0lVMXZaR1ZzSmpFME9TOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtSFF0aVJzcm04WDglM2Q=/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/THpFdmFHOXRaU1l2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1KcGh0T3JieUZZMCUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/THpFdlkyOXVkR0ZqZEhWekpqUW1NQ1l3SVVGeVl5WXdMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1qcm5hRzUxZ1RuYyUzZA==/ارتباط با ما
درباره ما http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/THpFdlkyOXVkR1Z1ZEdkeWIzVndiR2x6ZENZek15WXdKakFoUVhKakpqQXZJeU1qUTI5dWRHVnVkQ01qSXk4JTNkLWcycmcwTThlVDN3JTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - مرصاد
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
فهرست موضوعي
پربازديــدها
صفحه اصلي>راهيان نور>يادمان ها>مرصاد
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1394/10/05
بازديد: 8814
مرصاد و صياد

مرصاد و صياد



عمليات غرورآفرين مرصاد از اعجاب انگيزترين عمليات¬هايي است كه در كارنامه ي هشت سال دفاع مقدس جمهوري اسلامي ايران به يادگار مانده است.

اين عمليات مصداق بارز اين آيه¬ي الهي است كه: «انّ ربّك لبالمرصاد؛ (اي رسول) پروردگارت در كمينگاه (ستم¬كاران) است».(فجر، آيه¬ي14)

اين وعده ي الهي، حكمي ثابت و هميشگي براي مسلمانان بوده، امدادهاي غيبي همواره مددرسان حق جويان خواهد بود.

مروري بر عمليات مرصاد و بازبيني خاطره ي آن از زبان «شهيد صياد شيرازي» ما را پس از گذشت بيست سال به افتخار ماندگار مرصاد باز مي-گرداند.
مروري بر عمليات مرصاد

«سازمان مجاهدين خلق» از تابستان 1365 شمسي كه تشكيلات و مركزيت خود را به عراق انتقال داد تا تابستان 1367 تحت حمايت مالي، پشتيباني و تبليغي «صدام» قرار گرفت. هدف صدام از پذيرش هسته ي مركزي سازمان مجاهدين خلق و ميزباني آنان، بسيج نيروهاي انساني آنان در مسير اهداف نظامي خود عليه ايران بود. هدف اين بود كه قواي پراكنده ي مجاهدين خلق، (منافقين) در عراق متمركز شوند و عمليات¬هايي عليه ايران انجام دهند.

به استثناي عمليات عمد ه ي مجاهدين خلق در تيرماه 1367 كه آن را «فروغ جاويدان» ناميدند، در دو سال حضور فعال در عراق كاري جز جاسوسي، شنود مكالمات بي سيم نيروهاي ايراني و جنگ تبليغاتي از راديوي مجاهد عليه ايران، انجام ندادند.

عمليات فروغ جاويدان، سوم مرداد 1367 يك هفته پس از پذيرش «قطع¬نامه ي 598 شوراي امنيت سازمان ملل» توسط جمهوري اسلامي ايران آغاز شد.

عراق طي يك ماه آخر (از زمان پذيرش قطع¬نامه توسط ايران تا زمان برگزاري آتش بس در جبهه ها)، حملاتي را با هدف كسب امتياز از ايران براي استفاده از آن در جلسات مذاكرات صلح انجام داد. سازمان مجاهدين خلق نيز با حمايت و تحريك رژيم بغداد، عمليات نظامي عمده ي خود را به نام فروغ جاويدان در مرزهاي غربي كشور آغاز كرد كه چهار هزار نفر از نيروهاي سازمان در آن شركت داشتند.

اين نيروها، حمله را با ادوات نظامي سبك و سنگيني كه صدام در اختيارشان گذاشته بود و با استفاده از صدها خودروي صفر كيلومتر اهدايي كشورهاي عربي، از «سرپل ذهاب» و «اسلام¬آباد غرب» آغاز كردند. پذيرش قطع¬نامه¬ي 598 از سوي ايران و نيز تعرّض عراق به پذيرش قطع¬نامه و پشتيباني علني آمريكا از عراق، اين تصور را در سازمان مجاهدين خلق به¬وجود آورده بود كه مي توانند با يك حمله ي بزرگ كار را تمام كنند و نتيجه ي مطلوب را بگيرند.

قرار بود نيروهاي سازمان به زعم خود از مسير همدان و قزوين وارد تهران شوند. به همين دليل رهبر سازمان، از اين عمليات با شعار خام «از مهران تا تهران» ياد مي¬كرد.

اين نيروها كه از نقاط مختلف جهان براي اعزام به ايران، در عراق گرد آمده بودند، قصد داشتند بر اساس زمان بندي 33 ساعته، طي پنج مرحله، خود را به تهران برسانند. اين پنج مرحله عبارت بودند از: سرپل ذهاب، اسلام¬آباد، باختران، همدان، قزوين و تهران.

عمليات فروغ جاويدان، تحت هدايت مستقيم «مسعود رجوي» آغاز شد. او فرمانده¬ي ارتش و همسرش، معاون بود.

منافقين حدود سي تيپ رزمي جهت تهاجم خود به خاك ايران تشكيل دادند. هر تيپ 170 نفر نيروي رزمي (20 زن و 150 مرد) در اختيار داشت كه به همراه نيروهاي پشتيباني به 280 نفر مي رسيد و داراي دو گردان پياده، يك گردان تانك، يك گردان ادوات و يك گردان اركان و پشتيباني رزم بود. تعداد كل نيروي به اصطلاح رزمنده، حدود 5200 نفر و نيروي در صحنه به حدود هفت هزار نفر مي¬رسيد.

در اين عمليات، عراق آن¬ها را با ادواتي از قبيل 120 دستگاه تانك، 400 دستگاه نفربر، 90 قبضه خمپاره انداز 80 ميلي متري، 30 قبضه توپ 122 ميلي¬متري، 1000 قبضه تيربار كلاشينكف، 30 قبضه توپ 106 ميلي متري و 100 دستگاه كاميون و خودرو، ياري مي¬كرد.

ستون نظامي منافقين در ساعت 15 و سي دقيقه¬ي روز سوّم مردادماه سال 67 تحت حمايت كامل ارتش عراق با عبور از مرز در محور سرپل ذهاب، حمله ي خود را از «گردنه ي پاتاق» به سوي «كرند» آغاز كرده، با پيش¬روي به سمت اسلام-آباد، اين شهر را نيز به تصرف در آوردند و كشتار فجيعي نيز به راه انداختند. آن¬گاه تا «گردنه ي حسن¬آباد» در شرق شهر اسلام¬آباد پيش رفتند. آن¬ها براي تجديد سازمان در آن¬ محل مستقر شدند و منتظر شكست مقاومت بازدارنده ي نيروهاي ايراني در «تنگه ي چهارزبر» بودند تا به سوي كرمانشاه پيش¬روي كنند. لذا تمام امكانات خود را در پشت اين تنگه جمع كرده، آماده شدند تا به محض باز شدن راه، در مدت كوتاهي شهر كرمانشاه را تصرف كنند.

پس از ورود نيروهاي منافقين به كرند و اسلام-آباد، درگيري تا چند ساعت در شهر ادامه داشت. در اين درگيري شماري از نيروهاي مردمي و سپاه شركت داشتند اما تلاش آن¬ها به دليل عدم آمادگي ثمري نداشت.

از سوي ديگر همزمان با پيش¬روي نيروهاي منافقين در داخل خاك ايران، هواپيماهاي عراقي نيز با تعرض به آسمان ايران پايگاه هاي «نوژه» در همدان و حتي دزفول و همچنين «پادگان تيپ دو سقز» و پايگاه هوا نيروز در كرمانشاه را بمب¬باران كردند.

منافقين خلق با خوش¬حالي از پيروزي مقدماتي، در اقدامي عجولانه راهي باختران شدند و قصد حركت به سمت تهران كردند و به خيال خود براي سرنگوني نظام جمهوري اسلامي ايران شتاب گرفتند. راديوي منافقين با ارسال پيام به مردم باختران از آن¬ها خواست تا زمينه را براي ورود ارتش به اصطلاح «آزادي بخش» مهيا سازند و آماده¬ي جذب در گردان¬ها و لشكرها شوند.

در روز پنج شنبه، ششم مرداد، عملياتي كه بعدها به عمليات مرصاد مشهور شد با رمز «يا علي بن ابي¬طالب(ع)» آغاز شد. در اين عمليات گردان-هايي از تيپ نبي اكرم(ص)، تيپ مسلم(ع) و يك گردان از ايالم، از پشت به اسلام¬آباد حمله كردند. منافقين تصور مي كردند كه نيروهاي عراقي همچنان در اين مناطق حضور دارند، حال آن¬كه نيروهاي عراقي عقب¬نشيني كرده، اين منطقه در دست نيروهاي ايراني بود. به همين دليل نيروهاي ايراني توانستند به¬راحتي از اين محور وارد اسلام¬آباد شوند. پيش از اين نيز نيروهاي يكي از گردان هاي سپاه كه از اهالي اسلام آباد بودند و به تمامي راه هاي شهر آشنايي داشتند با نفوذ به داخل شهر با دشمن درگير شده، سازمان¬دهي آنان را بر هم زدند.

به¬طور كلي اين عمليات به فرماندهي سپاه پاسداران و پشتيباني هوانيروز ارتش از سه محور اسلام¬آباد، چهارزبر و جاده ي «قلاچه» انجام شد. در اثر پيش¬روي نيروهاي ايراني در بعدازظهر هفتم مرداد، اسلام آباد از اختيار نيروهاي منافقين خارج شد و بلافاصله پس از آزادسازي شهر، يگان¬هاي سپاه، پيش¬روي به سوي كرند را آغاز كرده، آن¬جا را نيز به تصرف خود در آوردند.

بدين ترتيب منافقين پس از تحمل شكست استراتژيك در پشت تنگه ي پاتاق، روز جمعه هفتم مرداد رسماً اعلام كردند كه از شهرهاي اسلام¬آباد و كرند عقب نشيني كرده اند.

منافقين شكست¬خورده، در اين حمله ي نابخردانه متحمل تلفات و خسارات فراواني شدند و بيش از 120 دستگاه تانك، 400 دستگاه نفربر، 90 قبضه¬ي خمپاره¬انداز 80 ميلي متري، 150 قبضه¬ي خمپاره-انداز 60 ميلي متري و 30 قبضه¬ي توپ 106 ميلي متري منهدم شد. علاوه بر آن، ده ها دستگاه تانك، نفربر، خودرو، قبضه¬ي سلاح سبك و نيز مقاديري تجهيزات پيشرفته ي الكترونيكي و مخابراتي به غنيمت نيروهاي اسلام درآمد و مجموعاً 4800 نفر از منافقين كشته و زخمي شدند.

شكست سنگين سازمان مجاهدين خلق در عمليات مرصاد، ضربه ي شديدي بر روحيه¬ي باقي مانده ي نيروهاي اين سازمان وارد ساخت. بسياري از افراد سازمان كه به اسارت در آمده بودند، از سر¬خوردگي و بن¬بست سازمان سخن مي¬گفتند. حتي برخي افراد فراري، خود را از سلطه¬ي سازمان نجات داده، به ايران يا به كشورهاي اروپايي رفتند. صدام نيز ده روز پس از شكست با برقراري آتش بس در تمام خطوط جنگ موافقت كرد. عمليات مرصاد، نقطه ي هزيمت سازمان مجاهدين خلق در عراق بود. سازمان در پي اين عمليات و تحولاتي كه در روابط ايران و عراق به¬وجود آمد، هر روز بيش از پيش منزوي شد.
عمليات مرصاد، از زبان سپهبد شهيد علي صياد شيرازي

«دو، سه روز قبل از عمليات مرصاد و يا چهار، پنج روز قبل از آن، جمهوري اسلامي تازه مي-خواست قطع¬نامه¬ي 598 شوراي امنيت را بپذيرد كه عراقي¬ها سوء استفاده كردند. فكر كردند جنگ تمام شد و ما هيچ آمادگي نداريم. از چهارده محور در غرب كشور هجوم آوردند. آن¬هايي كه با جغرافياي منطقه آشنا هستند، [مي¬دانند] دشمن از تنگه ي هوران، تنگه ي ترشابه، بعد هم پاسگاه هدايت، پاسگاه خسروي، تنگاب نو، تنگاب كهنه، نفت شهر، سومار، سرني تا مهران - حدود چهارده محور- وارد خاك ايران شد و رزمندگان ما را دور زد. ما تا آن روز 40 تا 50 هزار اسير از آن¬ها داشتيم و آن¬ها اسير از ما كمتر داشتند. اين عمليات، خيلي وحشتناك بود. تمام وجودمان را غم فرا گرفت تا آن¬جا كه امام فرمود: «ديگر نجنگيد.» من توي خانه بودم. يك دفعه ساعت 8:30 شب از ستاد كل به من زنگ زدند و گفتند: «دشمن از سر پل ذهاب گردنه ي پاتاق با سرعت به جلو مي¬آيد.» گفتم: «كدام دشمن؟! اگر تنها از يك محور وارد شده پس چه جور دشمن است؟!» گفت: «نمي دانيم، ولي همين طور آمده، الان كرند را هم گرفتند.» چون بعد از پاتاق، كرند و بعد از كرند اسلام¬آباد غرب است و بعد مي¬آيد به كرمانشاه. همين جور جلو مي¬آيد. گفتم: «حالا از ما چه مي¬خواهيد؟» گفتند: «شما برويد منطقه.» خلاصه گفتم: «اول حكمي بنويسيد كه من رفتم آن-جا نگويند تو چه كاره¬اي؟ درست است نماينده ي حضرت امام هستم ولي نمايندگي حضرت امام از نظر فرماندهي، نقشي ندارد.» او گفت: «هر حكمي مي خواهي بگو ما مي نويسيم.» ما هر چه فكر كرديم، ديديم مغزمان كار نمي كند. حواسمان پرت شد كه اين دشمن، چه كسي است. آخر گفتم: «فقط هواپيما را ساعت ده و نيم آماده كنيد تا به كرمانشاه برويم.» هواپيما آماده كردند.

وارد كرمانشاه شديم و ديديم اصلاً يك محشري است. مردم از ترس و وحشت از شهر خارج شده¬اند. اين جاده¬ي بين كرمانشاه و «بيستون» تقريباً حالت بلواري دارد كه مالامال از جمعيت مردمي بود. «طاق بستان» محل قرارگاه بود. مجبور شديم پياده شويم. با ماشين رفتيم و تا ساعت يك و نيم شب ما دنبال اين بوديم كه دشمن ما كي است؟ ساعت يك و نيم شب، پاسداري سراسيمه و ناراحت آمد، گفت: «من اسلام¬آباد بودم. ديدم منافقان آمدند، ريختند توي شهر.» تازه فهميدم منافقين هستند. شهر را گرفته اند و آمده اند به پادگان ارتش رسيده اند كه آن موقع ارتش آن¬جا نبود و همه توي جبهه¬ها بودند فقط باقي¬مانده ي آن¬ها بودند.

فرمانده، سرهنگي بود و حرف¬شان [منافقين] را گوش نمي كرد. همان جا اعدامش كردند و مي-خواستند بيايند به طرف كرمانشاه. در بين جمعيت گير كردند؛ چون مردم بين اسلام¬آباد تا كرمانشاه با تراكتور، ماشين و هر چي داشتند در حال حركت بودند.

اولين كسي كه جلوي آن¬ها را گرفته بود خود مردم بودند. من به «آقاي شمخاني»، كه الان وزير دفاع است و آن وقت معاون عملياتي در ستاد كل بود، گفتم: «ما كه الان كسي را نداريم، با كدام نيرو دفاع كنيم؟ همه¬ي نيروها توي جبهه مانده¬اند، اين¬جا كسي را نداريم. هوا نيروز همين نزديك است. زنگ بزن به فرمانده¬ي آن¬ها. خلبان¬ها ساعت پنج صبح آماده شوند، من مي روم توجيه شان مي كنم. از نيروهاي زميني كه كسي را نداريم. با خلبانان حمله مي¬كنيم.» ايشان به فرمانده ي هوانيروز زنگ زد و گفت: «من شمخاني هستم. فرمانده ي هوانيروز.» گفت: «من به آقاي شمخاني ارادت دارم، ولي از كجا بفهمم كه پشت تلفن شمخاني است، نه منافق؟» من تلفن را گرفتم. اكثر خلبان¬ها را مي¬شناختم. چون با اكثر آن¬ها به مأموريت رفته بودم. همه¬ي آن¬ها آشنا هستند. همين طوري زنگ زدم اسمش «انصاري» بود. گفتم: «صداي مرا مي شناسي؟» تا صداي ما را شنيد، گفت: «سلام عليكم» و احوال پرسي كرد. گفتم: «همين كه مي گوييد، درست است. ساعت پنج صبح خلبان¬ها آماده باشند تا من توجيه شان كنم. تا هوا روشن شد شروع كنيم وگرنه منافقين اوضاع را خراب مي كنند.»

پنج صبح رفتيم. همه¬ي خلبان¬ها توي پناهگاه آماده بودند. توجيه شان كرديم كه اوضاع خراب است. گفتم: «دو تا بال¬گرد جنگي كبري و يك 214 آماده بشوند و با من بيايند. اول ببينم كار را از كجا شروع كنيم؟» اين دو تا كبري را داشتيم، خودمان توي هلي كوپتر 214 جلو نشستيم. گفتم: «همين جور سر پايين برو جلو تا ببينيم منافقين كجايند.» همين طور از روي جاده مي رفتيم و نگاه مي كرديم تنها مردم سرگردان را مي ديديم. 25 كيلومتر كه گذشتيم، رسيديم به «گردنه ي چال¬زير» كه الان اسمش را گردنه ي مرصاد گذاشته¬اند. من يك دفعه ديدم وضعيت غيرعادي است. با خاك ريز جاده را بسته¬اند و يك عده با تفنگ دفاع مي¬كنند. ملائكه و فرشتگان بودند. از كجا آمده بودند؟ كي به آن¬ها مأموريت داده بود؟! معلوم نبود. هلي¬كوپتر داشت مي¬رفت. يك دفعه به آن طرف خاكريز نگاه كردم. [ديدم] پشت سر هم تفنگ، خودرو و نفربر مي آيد. معلوم بود مربوط به منافقين است.

آن¬ها مي¬خواستند از اين خاكريز رد بشوند. به خلبان¬ها گفتم: «دور بزنيد وگرنه ما را مي زنند.» به اين¬ها گفتم: «از بغل برويم.» از توي دشت رفتيم و معلوم شد كه حدود 3 تا 4 كيلومتر طول اين ستون است. من كلاه گوشي داشتم. مي توانستم صحبت كنم. به خلبان گفتم: «اين¬ها را مي بينيد؟» اين¬ها دشمنند، آن¬ها را بزنيد تا بقيه هم برسند. خلبان¬هاي دو تا كبري به طرف ستون رفتند. ديدم هر دو برگشتند. من يك دفعه داد و بيدادم بلند شد، گفتم: «چرا برگشتيد؟» گفتند: «بابا! ما رفتيم جلو، ديديم اين¬ها خودي اند، چي چي اين¬ها را بزنيم؟!» خوب اين¬ها ايراني بودند ديگر. مشخص بود كه ظاهراً مثل خودي ها بودند و من هر چه سعي داشتم به آن¬ها بفهمانم كه بابا! اين¬ها منافقند، گفتند: «نه بابا! خودي را بزنيم! براي ما مسئوليت دارد و بايد در دادگاه انقلاب جواب بدهيم.»

آخر عصباني شدم، گفتم: «بنشين زمين.» او هم به زمين نشست. ديديم حدوداً 500 متري ستون زرهي نشسته ايم. ما هم پياده شديم. من به¬دليل اين¬كه درجه هايم مشخص نشود، از اين بادگيرها پوشيده بودم. كلاهم را هم توي هلي¬كوپتر انداخته بودم. عصباني بودم. كه چه جوري به اين¬ها بفهمانم كه اين¬ها دشمن¬اند؟! گفتم: «بابا! من با اين درجه ام مسئولم. تو با خيال راحت بزن، مسئوليت آن با من.» گفت: «به خدا من مي ترسم، من اگر بزنم، اين¬ها خودي اند، ما را دادگاه انقلاب مي¬برند.» حالا كار خدا را ببينيد. منافقين مثل اين¬كه متوجه بودند كه ما داريم بحث مي كنيم راجع به اين كه مي خواهيم آن¬ها را بزنيم، سر لوله¬ي توپ را به طرف ما نشانه گرفتند. حالا من خودم توپچي بودم، اگر من مي خواستم بزنم با اولين گلوله، مغز هلي-كوپتر را مي زدم، چون خيلي راحت مي¬توان با توپ زد. فاصله با برد 20 كيلومتري مي زنيم. حالا كه فاصله 500 متري است، خيلي راحت است. اين¬ها مثل اين ¬كه وارد هم نبودند. گلوله را به 50 متري ما زدند و به زمين خورد. من خوش¬حال شدم، چون معلوم شد كه اين¬ها خودي نيستند. گفتم: «ديدي خودي¬ها را؟»

خلبان¬ها بچه ي كرمانشاه بودند. با لهجه ي كرمانشاهي گفتند: «به علي (ع) قسم الان حساب¬شان را مي¬رسيم.» سوار هلي كوپتر شدند و رفتند. كار خدا بود، اولين راكت به ماشين مهمات¬شان خورد. خود ماشين منفجر شد. من گفتم: «بچه ها! شماها بزنيد ما بريم دنبال راه ديگر.» چون كافي نبود كه تنها از هوا بزنيم بلكه بايد از طريق زميني هم عمل مي¬كرديم. ما رفتيم شناسايي كرديم. يك عده توي سه راهي «روانسر»، يك عده توي بيستون، «قلاكپ». هر چه گردان بود با هلي كوپتر سوار مي كرديم، دور اين¬ها مي چيديم. مثل كسي كه با چكش مي خواهد روي سندان بزند؛ اول آزمايش مي كند بعد مي زند كه درست بخورد.

ما ديگر با خيال راحت دور آن¬ها را گرفتيم. درست محاصره كرديم. نيروهاي سپاه هم از خوزستان بعد از 24 ساعت رسيدند. نيروهاي ارتش هم از محور ايلام آمدند. حال بايد حساب كنيد كه طول گردنه¬ي چال¬زير تا گردنه¬ي حسن آباد، 5 كيلومتر است. همه¬ي اين¬ها محاصره شدند، ولي هر چي زده بوديم، باز جايش سبز شده بود.

بعد از 24 ساعت با لطف خداوند، اينان چه عذابي ديدند. بعضي از آن¬ها توي اين شيارهاي ارتفاعات كه شيارها بسته بود، فراري شدند. آن جا راه نداشت. هر چه انتظار مي كشيديم نمي آمدند. دنبال آن¬ها رفتيم. ديديم همه مرده-اند. چون با سيانور خودكشي كرده بودند. حتي دخترها براي آن¬ها فرماندهي مي¬كردند. از بيسيم ها شنيده مي¬شد: «زري، زري، من بگوشم» التماس و درخواست چه بكنند؟ اوضاع آن¬ها خراب بود. به هر حال وقتي ما ديديم كه اين¬ها هم منهدم شدند، گفتيم دنبال اين¬ها برويم تا فرار نكنند.

باز دوباره دو تا هلي¬كوپتر كبري و يك هلي كوپتر 214 گير آورديم و به طرف گردنه ي پاتاق رفتيم. وقتي از اسلام آباد رد مي شدم، جاده را نگاه مي كردم كه ببينم منافقين چگونه رفت و آمد مي كنند. ديديم يك وانتي با سرعت مي رود. حقيقتش نخواستم اين يكي فرار كند. به خلبان گفتم: «از بغل با توپ 20 ميلي متري كه از دوسه كيلومتري خوب مي زند، به آن¬ها رگبار ببندد.» اما وقتي خواست دستور را اجرا كند ديدم هلي¬كوپتر ديگري بالاي سر آن¬هاست و مي-خواهد اين¬ها را بگيرد. گفتم: «جلو نرو، مي-زنندت.» يك دفعه آن هلي¬كوپتر را زدند. ديدم هلي كوپتر به زمين خورد و دود غليظي بلند شد. مثل اين¬كه دود از كلّه¬ي ما بلند شد كه اي كاش نگفته بودم برو. اشتباه كردم. گفتم: «حالا چه كار كنيم؟» اگر خلبان را نجات مي¬داديم ما را هم مي¬زدند. آن¬جا پر از منافق بود. به هر صورت، خلبان¬ها را راضي كردم كه برويم، شايد بتوانيم خلبان را نجات بدهيم.

ديديم خلبان هلي¬كوپتر دوّمي گفت: «توپم كار نمي كند، نمي توانم پشتيباني كنم.» گفتم: «حالا كه اين¬ها شهيد شدند، به طرف هدف برويم.» رفتيم و محل را شناسايي كرديم. حدود يكي دو گردان نيرو را توي گردنه¬ي پاتاق پياده كردم و راه را بر آن¬ها بستم كه فرار نكنند. وقتي برگشتيم، شب شد.

صبح ساعت هشت بود كه من توي طاق بستان بودم، يك دفعه تلفن زنگ زد. فرماندهي هوانيروز گفت: «فلاني! دو تا خلبان - دو تا خلباني كه ديروز گفتي شهيد شدند - پيش من هستند.» گفتم: «چي؟ من خودم ديدم شهيد شدند؟» گفت: «آن¬ها اين¬ جا هستند.» خودمان را به خلبان ها رسانديم. آن¬ها جريان را تعريف كردند و گفتند: «ما رفتيم تا آن¬ها را از نزديك كنترل كنيم، ولي ما را زدند. سيستم¬هاي فرمان هلي¬كوپتر، قفل شد. يعني ديگر كنترل [دست ما] نبود. ما فقط با هنر خودمان هلي¬كوپتر را به خاك زديم تا سقوط نكنيم. پس از آن ديديم گوشه¬اي از موتور آتش گرفته، ولي ما زنده¬ايم. هنوز يكي از كابين¬ها باز مي شد. شيشه¬اش را شكستيم و بيرون آمديم. دوتايي از اين دود استفاده كرديم و به طرف تپه¬ي مقابل فرار كرديم.

وقتي منافقين آمدند و جاي خالي ما را ديدند ردّ ما را گرفتند و ديدند كه ما داريم از تپه بالا مي¬رويم. ما را دنبال كردند. بالاي تپه رسيديم، اما هيچ اسلحه¬اي نداشتيم. خدايا! شهادتين را مي¬گفتيم. كار خدا، يك دفعه ديديم از طرف ايلام دو تا كبري آمدند. اصلاً چه جوري شد كه يك دفعه آن جا پيدا شدند و شروع كردند به زدن اين¬ها. آن¬ها هم پا به فرار گذاشتند. حالا اين¬ها از اين طرف فرار مي¬كنند، ما از آن طرف. به هر حال از فرصت استفاده كرديم و به طرف روستاهايي رفتيم كه فكر مي¬كرديم خالي از منافق است.

وقتي به روستا رسيديم خيال¬مان راحت شد كه ديگر نجات پيدا كرده ايم. تا رفتيم توي روستا، مردم دور ما را گرفتند و گفتند: «منافقين! منافقين!» گفتيم: «بابا! ما خودي هستيم، ما خلبانيم.» گفتند: «نه، شما لباس خلباني پوشيده ايد» و شروع كردند به كتك زدن ما. كار خدا يكي از برادرهاي سپاه پيدا شد و گفت شما كي را داريد مي¬زنيد؟ كارت¬شان را ببينيد. كارت¬مان را ديدند، گفتند: «نه بابا! اين¬ها خلبانند.» شروع كردند روبوسي با ما و يك پذيرايي گرم. صبح هم هلي¬كوپتر كبري آن ¬جا پيدا شده بود. هلي كوپتر كميته، ساعت هشت ما آن¬ها را رسانده بود به محل پايگاه.»

به هر حال خداوند متعال در آخر اين روز جنگ يا عمليات مرصاد به آن آيه ي شريفه عمل كرد كه مي¬فرمايد: «و با اين¬ها بجنگيد، من اين¬ها را به دست شما عذاب مي¬كنم و دل¬هاي مؤمن را شفا مي¬دهم و به شما پيروزي مي¬دهم».(توبه، آيه¬ي14)

نقطه ي آخر جنگ با پيروزي تمام شد و كثيف¬ترين و خبيث¬ترين دشمنان ما، منافقين در اين ¬جا به درك واصل شدند و پيروزي نهايي ما يك پيروزي عظيمي بود.»
پي نوشت ها

1. كارنامه¬ي توصيفي عمليات هاي هشت سال دفاع مقدس، علي سميعي، نسل كوثر، چاپ سوم، تهران، 1382.

2. سايت مؤسسه¬ي مطالعات و پژوهش¬هاي سياسي.

3. خبرگزاري فارس.

4. ماه¬نامه ي كوثر، شماره¬ي 29.

برچسب ها:
مطلب مرتبطی وجود ندارد.

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :