صفحه اصلي روايتگر http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6a21ORGNtTUNZd0lVMXZaR1ZzSmpFME9TOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtJTJmSzdCclZKVUljMCUzZA==/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tmk4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtOTN0am80SmY3aHclM2Q=/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tmk4eEwyTnZiblJoWTNSMWN5WTBKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLW04WnVJJTJmQkxzYlklM2Q=/ارتباط با ما
درباره ما http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tmk4eEwyTnZiblJsYm5SbmNtOTFjR3hwYzNRbU16TW1NQ1l3SVVGeVl5WXdMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi11OXNmQzVha3olMmY0JTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - هفت
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
صفحه اصلي>ايثار و شهادت>خاطرات موضوعي>مصاحبه ها
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1393/07/04
بازديد: 18381
برگرفته از سخنراني و مصاحبه هاي امام خامنه اي حفظه الله

هفت خاطره‌ي رهبر انقلاب از دوران دفاع مقدس


به مناسبت هفته‌ي دفاع مقدس، پايگاه اطلاع‌رساني KHAMENEI.IR هفت خاطره‌ي رهبر انقلاب اسلامي از دوران دفاع مقدس را منتشر مي‌كند.
http://farsi.khamenei.ir/themes/fa_def/images/home/rect-1-n.gif
من در سفر همدان كه در دو سه روز، سه چهار روز قبل بودم، بعد از آن كه سخنراني كردم و آمدم، يك نامه‌اي به من دادند از يك خانمي كه يك تكه‌هايي از اين نامه را گفتم براي شما بخوانم. اينها نمونه‌هاي بسيار ظريفِ استثنايي است در تاريخ. البته خوشبختانه در روزگار ما اينها استثنائي نيست، اما در تاريخ حقيقتا استثنائي است.
اين خانم [در نامه] بعد از آن كه اظهار ارادت فراواني به امام و به مسؤولين كردند و مي‌گويند همسرم و پسرهايم در جبهه بودند و خواهند بود؛ اظهار شرمندگي كردند كه خودشان نمي‌توانند -اين خانم- در جبهه شركت بكنند. بعد مي‌گويند كه من دو عدد انگشتر ناقابل كه تمامي زينت من است و مقداري پول كه ماهها آن را جمع كردم و مي‌خواستم براي بچه‌هايم لباس گرم زمستاني بگيرم -كه نياز داشتند- ولي شرم دارم كه امام عزيزم ۵۰ رزمنده را در سه ماه خرج دهد، من هم بايد همين‌ها را كه هستي و مالم هست بدهم براي رزمندگان.
بعد يك مقداري اظهار شرمندگي از اين‌كه اينها كم است و -اين خانم- دلش مي‌خواهد كه خودش هم بتواند در ميدان جنگ حضور پيدا كند. نامه را تمام كرده بعد دخترِ همين خانم در پايان نامه‌ي او نوشته بود كه وقتي ديدم مادرم آن دو قطعه انگشتر دست خود را كه براي لباس زمستاني برادرهايم نياز دارد ولي ترجيح مي‌دهد كه آن را تقديم رزمندگان كند، من نتوانستم ساكت بمانم و انگشتري كه مدتها با پول خودم تهيه كرده بودم آن را با پول ناچيزي كه جمع كردم تقديم مي‌كنم. يك مقداري پول، چند تا انگشتر اين مادر و دختر كه از وضعشان هم پيداست كه زندگي متوسطي دارند، در راه خدا دارند مي‌دهند يك چنين نمونه‌هايي را انسان دارد مي‌بيند.
نامه‌ي ديگري باز بود كه كسي دو تا فرزندش در جبهه به شهادت رسيدند، او ده هزار تومان داشته كه مال اين بچه‌هايش بوده اين را رفته به حساب ريخته و قبضش را براي ما فرستاده و نمونه‌هاي فراواني از اين قبيل، كه اين نشان‌دهنده‌ي همان ايمان و اخلاصي است كه در بين مردم هست و ما كاملا به اين حركت جديدي كه شروع كردند مردم عزيز ما اميدواريم و مي‌دانيم كه با همين همتهاي بلند هست كه مشكلات بزرگ از جمله اين مشكل حل خواهد شد.
خطبه‌هاي نماز جمعه ۱۳۶۶/۸/۲۹
دانلود فيلم: نسخه ۳GP | نسخه FLV | نسخه MP۴
گاهي يك روحاني مسن و پيرمرد، اثرش از روحاني جوان بيشتر است. يكي از علماي محترم مشهد، از مسنّين علماي مشهد كه حتما اغلب آقايان مي‌شناسند، آقاي حاج‌ميرزا جواد‌آقاي تهراني، مردِ ملّا، پيرمردِ پشت‌خميده‌ي با‌ عصا، ايشان چند بار جبهه رفته.
يك‌بار ايشان از جبهه برگشتند آمدند تهران، مي‌رفتند مشهد، با بنده ملاقات كردند؛ خدمت امام رسيدند. به من گفتند كه من وقتي رفتم جبهه، ديدم بچه‌ها من را به چشم يك پيرمرد نگاه مي‌كنند، گفتم نخير از من هم كار بر مي‌آيد. بعد به من گفتند كه پس شما پاي خمپاره بياييد، آقاي آقا‌ميرزا جواد‌آقا را بردند پاي خمپاره. ايشان گلوله‌ي خمپاره را مي‌انداختند توي خمپاره و پرتاب مي‌شد و مي‌خورد به دشمن. خب خمپاره‌انداز، خوب است ديگر. خمپاره‌زني، يك كار رزمي، شما ببينيد چقدر در روحيه‌ي اين جوانها اثر مي‌كند، چه جاني به اينها مي‌دهد.
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/27709/06.jpg
آن جواني كه مي‌بيند اين پيرمرد ۸۰ ساله با محاسن سفيد، پشتِ خميده، عصا به‌دست آمده پاي خمپاره ايستاده و خمپاره مي‌زند، اين جوان ديگر ممكن نيست كه از مقابل دشمن برگردد عقب و احساس ترس بكند. آقاياني كه بودند مي‌دانند ديگر، چون خمپاره صدا دارد و معمولاً آن كسي كه خودش خمپاره را مي‌اندازد سرش را مي‌برد عقب و گوشها را مي‌گيرد، ايشان مي‌گفت خمپاره را كه مي‌زدم، براي اين‌كه صداي خمپاره توي گوشم نپيچد، وقتي گلوله خمپاره مي‌خواست بيرون بيايد فرياد مي‌زدم الله‌اكبر. منظره را مجسم كنيد يك پيرمردِ عالمِ محاسن‌سفيدي، پاي خمپاره ايستاده هي خمپاره مي‌زند، هي مي‌گويد الله‌اكبر.
بيانات در تاريخ ۱۳۶۶/۸/۲۶
مي‌رفتيم براي شناسايي؛ در منطقه‌اي كه معروف به «دبّ حردان» است؛ دب حردان در غرب اهواز واقع است. ما اين دفعه از طرف شمال مي‌خواستيم برويم، از جاده‌اي كه مي‌رود طرف سوسنگرد، از وسط جاده يك راهي بود آمديم آن‌جا و بچه‌ها در آن‌جا، مواضع خمپاره مستقر كرده بودند و ما هم داشتيم مي‌آمديم برويم طرف دب حردان، شناسايي كنيم ببينيم دشمن كجاهاست، چه جوري است. چون مهم بود، خود دكتر چمران متقبل شده بود كه اين شناسايي را انجام بدهد، من هم بودم، يك عده هم از بچه‌ها بودند.
آمديم به يك نقطه‌اي رسيديم، بچه‌ها تقسيم شدند به چند قسمت كه بروند از طرف‌هاي چپ و راست و روبه‌رو شناسايي كنند. آن عده‌اي كه روبه‌رو رفته بودند با دستپاچگي آمدند و گفتند چند تا نفربر عراقي آمده اين‌جا و حالا يا براي شناسايي آمدند يا اين‌كه ماها را ديده‌اند و آمده‌اند كه ما را بگيرند كه احتمال اسارت و اين چيزها بود. دكتر ديد كه اينها آرپي‌جي ندارند. چند تا آرپي‌جي‌دار را فرستاد، بعدهم خودش نتوانست آرام بگيرد. گفت من هم مي‌روم. من هم مي‌خواستم بروم نگذاشت، گفت نه شما نيا، هر چه اصرار كردم نگذاشت بروم، گفت شما همين جا باشيد تا ما برگرديم. البته مي‌شنيديم صداي نفربر را، اينجور خيال مي‌كنم كه خيلي دور نبود، چند صد متري مثلاً فاصله داشت. دكتر و اينها رفتند، ما هم نشستيم با چند تا از بچه‌ها، البته ما هم آرپي‌جي‌زن داشتيم و سلاح انفرادي هم داشتيم؛ ژ۳ و كلاشينكف.
نشسته بوديم منتظر كه ببينيم اگر آنها احتياج به كمك داشتند برويم جلو، اگر هم برگشتند كه برگرديم عقب. در همين حين ديديم كه دور و بر ما را دارند با توپخانه مي‌كوبند. اتفاقاً زير يك درختي نشسته بوديم، چون هوا هم گرم بود زير يك درختي نشسته بوديم كه سايه باشد، داشتند همان درخت را كه يك گرايي محسوب مي‌شد خودش، يك نشاني محسوب مي‌شد آن‌جا را داشتند مي‌كوبيدند. ما يك قدري دراز كشيديم و خودمان را محافظت مي‌كرديم، بعد ديديم نه اين‌جا را سخت دارند مي‌كوبند، گفتيم برويم آن‌طرف‌تر يك خرده، ببينيم چه مي‌شود باز هم مي‌كوبند يا نه. بنا كرديم با حالت خنده به سرعت خودمان را كشيديم عقب، در همين حين البته چند تا توپ زدند كه ما خوابيديم؛ خب من دقيقاً يادم است واقعاً لطف خدا بود كه اينها به ما اصابت نمي‌كرد. همين‌طور كه دراز كشيده بوديم اطراف ما اين تركشهاي خمپاره مي‌خورد زمين؛ تَرَك تَرَك تَرَك من مي‌شنيدم صدايش را. حتي يك جوي آبي نزديكمان بود، مي‌ريخت توي آب؛ تِك تِك تِك همچين پشت سر هم مي‌ريخت توي آب، داغ بود، جسم آهن داغي كه خب توي آب بخورد يك صدايي مي‌كند. يك مقداري كه عقب رفتيم ديديم همان نقطه‌اي كه ما نشسته بوديم - كه درخت بود و اينها - همان نقطه را، دقيقاً همان نقطه را زدند كه اگر ما آن‌جا بوديم اين گلوله‌ي توپ مي‌خورد وسط جمع مثلاً شش، هفت نفري ما و لابد يك چند تا شهيد داشتيم. غرض سعادت شهادت نداشتيم يا سعادت زنده ماندن داشتيم.
بيانات در تاريخ ۱۳۶۰/۱۰/۱۶
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/27709/04.jpg
مي‌دانيد كه يكي از امدادهاي الهي در جنگ‌هاي رسول اكرم صلي‌الله‌عليه‌و‌آله اين بوده كه نيروهاي دشمن را در چشم سپاهيان اسلام، كم جلوه مي‌داده «اذا التقيتم في اعينكم قليلا و يقللكم في اعينهم» در قرآن است، شما را در چشم آنها زياد نشان مي‌دهيم، آنها را در چشم شما كم نشان مي‌دهيم. مي‌دانيد روحيه يكي از اساسي‌ترين عناصر رزم است ديگر، اگر روحيه نباشد، هرچي هم عدد زياد باشد، فايده‌اي ندارد و اين روحيه ايجاد مي‌كند. من اين را در جنگ احساس كردم.
من حالا عيب ندارد اين را بگويم: يك وقتي در مقابل دو لشگر و نيم عراقي در غرب اهواز ما فقط يك تيپ داشتيم، آن هم يك تيپي كه استعدادش به قدر يك گردان هم نبود! عراقيها از ترس اين تيپ جلو نمي‌آمدند، عراقيها تا بيست كيلومتري اهواز تقريباً آمدند، چرا جلوتر نيامدند؟ از چي مي‌ترسيدند؟ از يك تيپي كه آن‌جا توي زمين فرو رفته بود و سنگر كنده بود و مستقر شده بود. اين تيپ را وقتي ما مي‌رفتيم مي‌ديديم، واقعاً دلمان مي‌سوخت كه نيروهاي ما چه‌قدر كم‌اند. يك تيپ ضعيفي بود كه اولش استعداد آن در حد يك گردان بود. و حالا اگر بگويم كه اين تيپ چند تا تانك داشت؛ واقعاً هر شنونده‌اي تعجب خواهد كرد. يك تيپ بي‌استعداد ضعيف از لحاظ تجهيزات و از لحاظ نفرات، عمدتاً از لحاظ تجهيزات زرهي، اين تيپ، دو تا لشگر را جلوي خودش معطل كرده بود. به فاصله‌ي دو، سه كيلومتري همين تيپ، دُبّ حردان معروف كه مدتها اسمش سرِزبانها بود و لابد شنيديد، كه بعد هم ما آن را گرفتيم، يعني نيروهاي اسلام گرفتند دبّ حردان را. آن دبّ حردان معروف مركز نيروهاي عراقي بود، دو لشگر و نيم نيروي عراقي آن‌جا گسترش يافته بود و نيروهاي ما اين‌قدر بود.
اينها از ترس همان يك تيپ، جلو نمي‌آمدند. ببينيد در چشم آنها ما زياد مي‌شويم. در عوض بچه‌هاي ما، يك تيمهاي كوچكِ مثلاً پنجاه نفري، شصت نفري تشكيل مي‌دادند از نيروهاي داوطلب يا سپاه يا مخلوطي از داوطلب، سپاه، گاهي هم ارتشيها، و اينها مي‌رفتند، نفوذ مي‌كردند در داخل دشمن، در دل درياي دشمن، واقعاً دريايي از دشمن بود، نفوذ مي‌كردند، ضربه مي‌زدند، چند تا تانك مي‌زدند و برمي‌گشتند.
اين ناشي از اين بود كه دشمن را كم، كوچك و ضعيف مي‌شمردند و جرأت مي‌كردند بروند طرفشان. اين يك امداد غيبي است ديگر، كه من اين را خودم مشاهده كردم. يعني اين كم ديدن آنها [يعني عراقيها] و زياد نمودن ما به آنها يك لطف الهي بود. البته اين لطف را من ناشي از توجهات نيروهاي ما مي‌دانم. همان وقت من در نماز جمعه بارها ياد كرده بودم از كساني كه در سنگرها، در كنار تانكها، در داخل جبهه با چه توجهي به خدا و با چه خلوصي كار مي‌كنند، اينها البته زمينه‌ي اين لطف الهي است.
بيانات در تاريخ ۱۳۶۱/۱/۱۰
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/27709/01.jpg
شنيده نشد كه خانواده‌ي شهيدي بي‌تابي و ناشكري كند. البته گريه كردن ايرادي ندارد؛ امّا ناشكري نكردند. براي خدا دادند و اين، آن چيزي است كه مردان بزرگ عالم را تحت تأثير قرار مي‌دهد. زماني من به مازندران آمدم. در يكي از شهرهاي مازندران، بعد از سخنراني، وقتي مي‌خواستم سوار اتومبيل شوم، ديدم خانمي به اطرافيان اصرار مي‌ورزد كه با من صحبت كند. گفتم كه بگذارند بيايد. خانم جلو آمد و گفت: پسر من در دست بعثيها اسير بود. همين چند روز قبل به من خبر دادند كه او زير شكنجه كشته شده است. شما كه به تهران رفتيد، از قول من به امام سلام برسانيد و بگوييد: پسر من فداي شما؛ من ناراحت نيستم.
اين جمله را در همين مازندران - در بابل يا ساري، يادم نيست - خانمي به من گفت. وقتي در تهران مطلب را به امام گفتم، آن مرد با عظمت و با ابهّت و آن كوه صبر و حلم، چنان در هم و منقلب شد كه تعجّب كردم!
بيانات در حسينيه‌ي «عاشقان كربلا» در ساري ۱۳۷۴/۰۷/۲۲
دانلود فيلم: نسخه ۳GP | نسخه FLV | نسخه MP۴
در اهواز آن روزهاي اول جنگ و هفته‌هاي اول جنگ بعد از آني كه خرمشهر بوسيله‌ي دشمنان اشغال شده بود و آبادان در محاصره بود، و سرتاسر جزيره‌ي آبادان زير آتش دشمن بود، بنده وقتي نگاه مي‌كردم به نقشه‌ي جزيره‌ي آبادان و شهر خرمشهر مثل اين‌كه يك دست قوي، يك پنجه‌ي قوي اين قلب من را به شدت مي‌فشرد. توي اتاق كار ما - اتاق جنگ در آن محل جنگهاي نامنظم - نقشه‌هاي گوناگوني بود. چون عمليات نامنظم و چريكي نسبت به آن منطقه‌ي آبادان انجام مي‌شد، نقشه‌ي جزيره‌ي آبادان به طور كامل وجود داشت آن جا. هر وقت من چشمم به اين نقشه مي‌افتاد تمام روحم زير فشار قرار مي‌گرفت، از تصور اين‌كه خرمشهر عزيز و اين خانه‌ها و اين كوچه‌ها و اين خيابانها و اين نخلستانها زير پاي دشمن غاصب و متجاوز است. تمام فشاري كه ما آن روز مي‌آورديم براي تجهيزات به مناسبت اميدي بود كه داشتيم؛ متأسفانه هر چه مي‌شنيديم از آنهايي كه اختيارات دست آنها بود آيه‌ي يأس بود. عده‌اي باورشان شده بود كه ما خرمشهر را از دست داديم، و معتقد بودند كه بايد بنشينيم با دشمني كه وارد خانه‌ي ما شده مذاكره كنيم تا در سايه‌ي اين مذاكره بتوانيم وجب وجب و قدم قدم سرزمينهاي خانه‌ي خودمان را پس بگيريم. حالا چقدر طول مي‌كشيد خدا مي‌داند...
بيانات در ديدار جمعي از مردم خرمشهر ۱۳۶۴/۸/۵
http://farsi.khamenei.ir/ndata/news/27709/02.jpg
اين وصيت‌نامه‌هايي كه امام مي‌فرمودند بخوانيد، من به اين توصيه‌ي ايشان خيلي عمل كرده‌ام. هرچه از وصيت‌نامه‌هاي همين بچه‌ها به دستم رسيده - يك فتوكپي، يك جزوه - غالباً من اينها را خوانده‌ام؛ چيزهاي عجيبي است. ماها واقعاً از اين وصيت‌نامه‌ها درس مي‌گيريم. اين‌جا معلوم مي‌شود كه درس و علم و علم الهي، بيش از آنچه كه به ظواهر و قالبهاي رسمي وابسته باشد، به حكمت معنوي - كه ناشي از نورانيت الهي است - وابسته است. آن جوان خطش هم بزور خوانده مي‌شود، اما هر كلمه‌اش براي من و امثال من، يك درس راهگشاست و من خودم خيلي استفاده كرده‌ام.در بسياري از موارد، به پدر و مادرشان مي‌نوشتند كه ما از اين‌جا دل نمي‌كَنيم؛ اين‌جا بهشت است و زندگي اين‌جاست. مثلاً در جواب اين‌كه مادرش نوشته بود پسرم! زودتر بيا، يا به ما خبر بده، مي‌گويد اصلاً آن‌جا زندگي نيست؛ زندگي اين‌جاست. اين همان معنويت بود. وقتي معنويت هست، دلها مجذوب آن مي‌شود. وقتي دلها مجذوب شد، نيروها به دنبال دلها و اراده‌ها حركت مي‌كند. وقتي اين‌طور شد، بزرگترين قدرتها نمي‌توانند يك ملت را شكست بدهند. برادران! اين واقعيت در ايران اتفاق افتاد؛ بزرگترين قدرتهاي دنيا نتوانستند ايران را شكست بدهند.
بيانات در ديدار جمعي از فرماندهان سپاه ۱۳۷۰/۰۶/۲۷
برچسب ها:

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :