صفحه اصلي روايتگر http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TODVKalEzSmpBbU1DRk5iMlJsYkNZeE5Ea3ZJeU1qUTI5dWRHVnVkQ01qSXk4JTNkLXpCaXQ3bDVkbFhBJTNk/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOW9iMjFsSmk4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1WenNTSlo1a0RzbyUzZA==/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOWpiMjUwWVdOMGRYTW1OQ1l3SmpBaFFYSmpKakF2SXlNalEyOXVkR1Z1ZENNakl5OCUzZC1oQkF6MTB3WWppQSUzZA==/ارتباط با ما
درباره ما http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOWpiMjUwWlc1MFozSnZkWEJzYVhOMEpqTXpKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLWNpUDNUWnd1bzRvJTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - حماسه
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
ويــژه ها
Next
  • سهمي از سرنوشت

    در آستانه انتخابات و با توجه به حساسيت فراوان اين حادثه عظيم و در راستاي بصيرت افزاري و ارائه محتواي هاي كاربري و مستند براي راويان و مخاطبان، سايت روايتگر در نظر گرفته بخشي را با نام « سهمي از سرنوشت» در قسمت ويژه نامه ها طرحي ادامه

  • نشريه الكترونيكي شماره 6 منازل الشهداء

    شماره ششم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهدا" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • نشريه منازل الشهدا شماره 5

    شماره پنجم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • نشريه شماره 4 منازل الشهدا

    شماره چهارم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرارگرفت. ادامه

  • نشريه منازل الشهداء (شماره 3)

    شماره سوم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • اولين ويژه نامه الكترونيكي بين المللي راهيان نور

    ويژه نامه الكترونيكي راهيان نور به سه زبان فارسي،عربي و انگليسي ادامه

  • نشريه شماره 2 منازل الشهدا

Previous
پربازدیدها
صفحه اصلي>راهيان نور>يادمان ها>پاوه
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1394/10/05
بازديد: 8531
حماسه پاوه به روايت شهيد دكتر مصطفي چمران

حماسه پاوه به روايت شهيد دكتر مصطفي چمران

حماسه پاوه به روايت شهيد دكتر مصطفي چمران
به بهانة 27 مرداد، سالروز آزادسازي پاوه

وحشت زده با بي سيم با تهران تماس گرفتند و گفتند: «چرا هيچ كس به داد ما نمي رسد؟ مگر ما ايراني نيستيم؟ از ما گفتن. ما هر چي داشتيم، داديم؛ حتي جانمان را. اگر تا يك ساعت ديگر كمك نرسد، ديگر پاوه را نخواهيد ديد».

اينها را فرمانده سپاه پاوه مي گفت؛ در روز 25 مرداد 58.

در انفجار پاوه، نيروهاي زيادي تجهيز شده بودند؛ با هزاران مسلح و انواع و اقسام اسلحة سبك و سنگين. جناح هاي چپ و راست، دست اتحاد به هم داده بودند تا نظام را بكوبند. از يك طرف ايل قلخاني و ايل جوانرود و طرفداران سالارجاف و پاليزان و عده اي از كامياران بودند و از طرف ديگر، حزب دموكرات، كومله، چريك هاي فدايي خلق و طرفداران جلال طالباني.

در 20 مرداد 58، عده اي از چپي ها و طرفداران حزب دموكرات در قرية قوري قلعه متحصن شدند و قطع نامه اي در دوازده ماده بر پاية تشكيل شوراي شهرستان پاوه، تصفيه سپاه پاسداران شهر، حق خودمختاري كردستان و... انتشار دارند.

برخي از عشاير مسلح اطراف، به تحريك حزب دموكرات، تمام راه ها را بستند و پاوه را محاصره كردند. سرهنگ كريمي - فرمانده هنگ ژاندارمري كرمانشاهان - به قوري قلعه رفت و خواستار حل مشكلات از راه مذاكره شد و از نمايندگان آنها دعوت كرد به كرمانشاه بيايند و به مردم هم گفت به خانه هاي خودشان برگردند.

از آن طرف هم محمد سپهري پور - استاندار كرمانشاه - به همراه دو نفر از علما و نمايندة لشكر 81 زرهي و تني چند از نمايندگان اقشار مختلف مردم، با هلي كوپتر رفتند و وعده كمك و مساعدت دادند و از مردم خواستند دست از تحصن بردارند. شصت پاسدار، به فرماندهي اصغر وصالي، از كرمانشاه آمدند پاوه تا در كنار دويست و پنجاه پاسدار محلي، امنيت شهر را حفظ كنند.
محاصره شكسته نشد و حتي تنگ تر شد.

**

24 مرداد 58 و در نيمه شب، حمله ها به اوج رسيد و تمام ارتفاعات اطراف شهر به دست مهاجمان افتاد. پاسداران به خانة خود، در وسط شهر، عقب نشيني كردند؛ با تحمل كشته و زخمي هاي زياد. دفاع تا فرداي آن روز ادامه داشت؛ تا اين كه فرمانده سپاه تماس گرفت و گفت: اگر دير بجنبيم، پاوه را از دست خواهيم داد. اخبار وحشتناك پاوه، به مركز رسيد و دستور كمك هم به ارتش و سپاه داده مي شد؛ ولي نتيجه نمي داد. بيم آن مي رفت كه پاوه هم به سرنوشت شوم مريوان دچار شود و احزاب، قتل عام فجيعي صورت بدهند. به من از طرف دولت موقت مأموريت دادند كه به پاوه بروم و سعي كنم با مذاكره و مسالمت آميز - مثل مريوان - غائله را ختم كنم؛ بدون خون ريزي بيشتر.

با تيمسار فلاحي - فرمانده نيروي زميني - و سه نفر از پاسداران نخست وزيري و كمي مهمات و يك هلي كوپتر از كرمانشاه عازم پاوه شديم؛ در همان روز 25 مرداد 58.

**

هلي كوپتر ما حدود ساعت پنج بعد از ظهر در آسمان پاوه ظاهر شد. از هر طرفي كه فكرش را بكنيد، گلوله بارانمان مي كردند. خيلي طول كشيد تا خلبان رفت فرودگاه پاوه فرود آمد. اصلاً تصور نمي كرديم هلي كوپتر سالم به زمين برسد. هر لحظه منتظر انفجار بوديم؛ يا سقوط، يا هر چيزي جز فرود سالم. فوري به خاك افتاديم و از ميان گرد و غبار و رگبار گلوله ها، سينه خيز رفتيم، خودمان را به ديوار شكسته اي رسانديم و از آن جا به سرعت به طرف پاسگاه ژاندارمري عقب نشيني كرديم.

**

از نقاط مختلف پاسگاه بازديد كرديم و بعد زير رگبار گلوله رفتيم به سمت شهر پاوه؛ به مركز پاسداران و در راهي زيبا و از ميان درخت هاي بلند؛ يك طرف كوه بود و يك طرف دره اي كم عمق. انبوه درختان باعث شد از تيررس دور بمانيم؛ زيگزاگ مي دويديم.

از راه كوهستاني كه گذشتيم، به وسط شهر پاوه رسيديم. گلوله هنوز مي آمد. چشم هاي خيلي ها را در پناه ديوارها يا درخت ها يا خانه ها مي ديديم كه نگران سالم رسيدن ما هستند و همين به ما اميد بيشتر مي داد؛ تا برويم به خانة پاسداران برسيم و رسيديم.

بيشتر مردم، زن و مرد، به اين خانه پناه آورده بودند و جز يأس و نااميدي، چيزي نمي ديدند. انبوهي از كردهاي مسلح و غيرمسلح هم پشت در به انتظار ايستاده بودند. آثار غم و درد را در چهرة همه مي شد ديد.

دختر پرستاري را داشتند از در بيرون مي بردند. گلوله به پهلويش خورده بود و لباس سفيدش گلگون بود. از بدنش آن قدر خون رفته بود كه صورتش مثل لباسش سفيد شده بود.

پاسداران مي گفتند: «شانزده ساعت است تير خورده. نتوانستيم براش هيچ كاري بكنيم. نه دوايي هست؛ نه پزشكي هست و نه مي شود جلو خون را گرفت».

گريه مي كردند و مي گفتند.

ساعتي بعد خبر آوردند كه وسط شيون و ضجة زن ها و بچه ها... تمام كرد.

**

در گوشه و كنار خانه هر كس به كاري مشغول بود.

بايد مي رفتيم طبقه دوم. راه پله اش زير رگبار گلوله بود. با يك جهش سريع رفتيم خودمان را به طبقه دوم رسانديم. اصغر وصالي آن جا بود. نشستيم با تيمسار فلاحي و چند نفر ديگر جلسه گذاشتيم.
همه چيز بوي نااميدي مي داد.

از شصت نفر پاسدار غيرمحلي، فقط شانزده نفر باقي مانده بودند كه شش - هفت نفرشان مجروح بودند و نمي توانستند بجنگند و بقيه هم خسته و دل شكسته بودند و گرسنه و تشنه. آب قطع شده بود. تلمبه موتور آب خارج شهر را آتش زده بودند. آذوقه و مهمات هم نداشتند. تمام ارتفاعات شهر افتاده بود به دست دشمن و بيمارستان معروف پاوه هم و هر بيست و پنج نفر پاستدار آن جا را كشته بودند. در عوض در جبهه مقابل، بين دو هزار تا هشت هزار نفر از همه گروه هاي چپي و راستي با اسلحه هاي سبك و سنگين، تمام منطقه را زير سيطره خودشان گرفته بودند. بيشترين حمله را از كوه هاي اطراف به خانه پاسداران مي كردند. هر لحظه كسي به خاك مي افتاد و دشمن قدم به قدم نزديك تر مي شد.

تمام نيازهاي فوري و ضروري پاسدارها را براي حمايت شهر روي كاغذ نوشتم. تصميم گرفتيم تيمسار فلاحي هر چه زودتر برگردد كرمانشاه و نيازهاي لازممان را بياورد.

شب دوان دوان رفتيم پاسگاه ژاندارمري و با بي سيم با كرمانشاه تماس گرفتيم و گفتيم سريع برايمان هلي كوپتر بفرستند. قول دادند صبح زود خواهد آمد.

آن شب را تا صبح زير رگبار گلوله بوديم و نخوابيديم؛ نزديك برج پاسگاه و از آن جا به طرفمان شليك مي كردند. هر لحظه صداي شكستن و فرو ريختن شيشه مي آمد. مدام با فرماندار و بزرگان تماس مي گرفتيم و در صدد گفت وگو با طرف ديگر بوديم؛ بلكه بشود قضيه را با صلح و صفا حل كرد؛ ولي نمي شد.

فرودگاه در تيررس بود و امكان هيچ فرودي نبود و ما منتظر هلي كوپتر بوديم. رفتيم آن اطراف را گشتيم و بالاخره جاي مناسب را پيدا كرديم؛ بالاي تپه اي كنار بهداري؛ در مدخل غربي شهر. سنگ ها را جمع كرديم و با گچ روي زمين نوشتيم H و يك پارچه سفيد هم نصب كرديم روي پشت بام بهداري.

تا ساعت دو بعد از ظهر منتظر بوديم؛ تا اين كه هلي كوپتر در همان نقطه نشست. آب و نان و خرما و مهمات آورده بود. همه را زير رگبار كوه هاي اطراف، تخليه كرديم. چند نفر از مجرمان را هم برديم توي هلي كوپتر جدا كنيم.

داد زدم: «فقط شهدا و مجروحين؛ بقيه بروند عقب».

به تيمسار فلاحي گفتم: «ساعتي يك هلي كوپتر بفرست؛ تا هم برامان آذوقه و مهمات و نيرو بياورد و هم زخمي ها و كشته ها را بردارد ببرد.
اين هلي كوپتر با اين اميد ما به آسمان رفت.

هلي كوپتر بعدي ساعت چهار بعد از ظهر آمد و كمي نان و آب و مهمات با خودش آورد. برام عجيب بود كه چرا نيروي كمكي نمي آورد. بيشتر از هر چيزي به نفر احتياج داشتيم. بعدها متوجه شدم مركز فرماندهي در كرمانشاه پيش خودش اين طور محاسبه كرده بود كه پاوه سقوط كرده و اعزام نيروي جديد و مهمات، خسارت محسوب مي شود و رهامان كرده بودند به امان خدا.

دوست و دشمن منتظر بودند پاوه سقوط كند. حتي خود من به اين نتيجه رسيده بودم كه كار از كار گذشته و با اين موضوع، هيچ اميدي به بقاي شهر نيست.

**

آخرين پيام ها را به خلبان دادم و همين طور نوشتة كوچكي را براي تيمسار فلاحي و گفتم: «به اميد ديدار».

هلي كوپتر بلند شد و شليك ها بيشتر. خلبان خواست اوج بگيرد كه كنترل از دستش در آمد؛ رفت جلو و آمد عقب؛ رفت بالا و آمد پايين؛ تا اين كه رفت طرف تپه جنوبي و پروانه اش گرفت به تپه و شكست. ارتفاعش كم بود. خواست بنشيند كه باز بلند اوج گرفت و آمد خورد زمين. مثل فنر بلند مي شد و مي افتاد و آن طرف تر. فقط نصف پروانه اش شكسته بود و آن نيمه ديگر هنوز كار مي كرد و اصلاً همان بود كه تعادلش را بيشتر به هم مي زد. در هر چرخش به كسي ضربه مي زد و بي جان بر زمينش مي انداخت.

وقتي هلي كوپتر بلند شد، كنار من بود و اصلاً از بالاي سر من گذشت كه اوج بگيرد؛ اما ]وقت[ آمدن از من دور شده بود. ضربه اش را زد به پاسداري كه كنار من ايستاده بود. كاسه سرش را از بدن جدا كرد و جسد بي جانش را كنار من بر خاك انداخت. آن چنان سريع و آن قدر مهلك كه گويي آن جوان اصلاً حيات نداشته. فقط او نبود. هر كه را كه نزديكش بود، مي زد و در هر پرش هم مي رفت طرف عمارت بهداري؛ درست همان جايي كه مهمات و مواد انفجاري را تازه تخليه كرده بوديم. خيلي شانس آورديم كه رفت بين زاويه عمارت و تپه محصور شد. ديگر نمي پريد؛ اما پروانه اش همچنان مي گشت و به ديوار عمارت و تپه جنوبي اصابت مي كرد و ضربه هاي سنگيني به هلي كوپتر مي زد. كابين هلي كوپتر متلاشي شده بود و جسد نيمه جان دو خلبانش آويزان مانده بود و با گردش متور و لرزش هلي كوپتر، جسدشان تلو تلو مي خوردند. جسد مجروحين پراكنده شده بود به اطراف و بعضي هاشان آويزان مانده بودند. از همه غم انگيزتر، جسد همان دختر پرستار زخمي بود كه پاش داخل هلي كوپتر مانده بود و بدنش با روپوش سفيد خونيش و گيسوان سياه بلندش روي خاك كشيده مي شد و هلي كوپتر هنوز روشن بود و پروانه اش به كوه و عمارت مي خورد.

همه ديوانه شده بودند. عده اي سرشان را به ديوار مي كوبيدند و شيون مي كردند و عده اي چشمانشان را بسته بودند و ضجه مي زدند. عده اي هراسان و گنگ، دور خودشان مي گشتند و نمي توانستند كنترل خودشان را حفظ كنند و گلوله ها هنوز مي آمدند.
كسي ديگر به مرگ توجه نمي كرد.

آن قدر منقلب شدم كه دنيا در نظرم تيره و تار شد. درد آن قدر عميق و كشنده بود كه سر تا پاي وجودم به لرزش افتاد. همه به من نگاه مي كردند و من مجبور بودم اسير احساساتم نشوم. سنگ شدم و ديگر چيزي حس نكردم. مواد منفجره هنوز زير هلي كوپتر و نزديكش پراكنده بود و بيم آن مي رفت كه هر آن منفجر شود و تمام آن جا و هر جنبنده اي را نابود كند. رفتم سر يكي از صندوق ها را گرفتم و جواني را صدا زدم كه بيايد سر ديگر صندوق را بگيرد و آنها را كشان كشان از آن جا دور كرديم.
عده اي را فرستادم بروند پتو بياورند روي اجساد متلاشي بيندازند.

رفتم سيلي زدم به صورت كساني كه سرشان را به ديوار مي كوبيدند و شيون مي كردند. هر كس را به كاري گماشتم. رگبار گلوله هنوز مي باريد. تمام جوان ها به كار مشغول شدند. و هلي كوپتر از كار افتاد و انفجاري رخ نداد.

چند نفر را مأمور كردم بروند اجساد خلبان ها و بقيه را از داخل هلي كوپتر و اطرافش جمع كنند ببرند داخل عمارت بهداري. در سرسراي بهداري، جسدها، مثل قتلگاه كنار هم رديف شده بودند. خلبان ها هنوز نفس نفس مي زدند. زن ها و بچه ها كنارشان گريه مي كردند. زني حتي داشت بادشان مي زد و گريه مي كرد.

كاري از دست هيچ كداممان بر نمي آمد. آن قدر نفس نفس زدند تا در شيون دوستان و ضجه زن ها جان باختند.

بعد لاشه هلي كوپتر ماند؛ با قطعات پراكنده اش و دستگاه هاي تكه تكه شده اش و خون هايي كه بر زمين ريخته بودند و جسدهاي داخل عمارت بهداري كه داخل پتو و كنار هم پيچيده شده بودند.

**

ساختمان هاي كارخانه برق كنار جاده بودند كه همان جا حفاري كرده بودند و خاك هاشان سنگري طبيعي و مناسب محسوب مي شدند. آن ده نفر تا به آن جا رسيدند، به طرف نماينده ما شليك كردند و سريع پشت آن جا پناه گرفتند و فقط سي متر با ما فاصله داشتند. از طرف غرب هم محاصره مان كرده بودند.

گفتم: «آن قدر شليك كنيد تا نماينده مان بتواند برگردد».
برگشت.

هوا داشت تاريك مي شد. ما بايد هر چه زودتر مي رفتيم خانه پاسداران در وسط شهر. با شعباني و بقيه وداع كرديم و زير رگبار گلوله دويديم رفتيم به جايي كه بايد مي رفتيم؛ تا آماده آن شب تاريخي بشويم.

آخرين دقايق روز 26 مرداد 58 در توفاني از آتش و خون گذشت.

جنگي سخت بينمان در گرفته بود؛ با سلاح هاي سبك ما و سنگين آنها.

هيچ اميدي به صبح نداشتم. با زمين و آسمان وداع كرده بودم.

فقط دو جا دست ما بود؛ ژاندارمري در غرب پاوه و خانه پاسداران در وسط شهر. شب كه مي شود، مي روند نزديك پاسگاه و از پنجره هاي آن جا به ژاندارم ها مي گويند: «ما با شما ها كاري نداريم؛ اسلحه تان را تحويل بدهيد برويد. ما فقط سر پاسدارها را مي خواهيم. جان خودتان را به خاطر آنها به خطر نيندازيد».

شعباني مي گويد: «مختاريد؛ مي توانيد برويد؛ ولي ما مي مانيم و تا آخرين قطره خونمان هم مي جنگيم. لازم نيست جانتان را به خاطر ما به خطر بيندازيد؛ برويد؛ آزاديد».

ژاندارم ها نمي روند؛ حتي به هيجان مي آيند و مي گويند: «اگر قرار به مردن باشد، همه مان با هم مي ميريم».

همه، كنار هم، تا صبح مي جنگند؛ تا جايي كه با دست خالي دشمن را عقب مي رانند. ما هم بيكار نبوديم. كيسه هاي شني را مي برديم بالاي ديوارهاي خانه چيديم و روش مسلسل كاليبر پنجاه كار گذاشتيم. مهمات هلي كوپتر را هم آورديم و تا صبح جواب آتش را با آتش داديم. از همان بالا گلوله هاي رسام هر دو طرف، شب را چراغاني مي كردند. اين را همه مي ديدند.

دشمن هر چه بيشتر مي آمد، با مردم هم درگير مي شد. آتش سوزي و قتل و غارت مردم را مي ديديم و شيون زن ها و بچه ها را مي شنيديم.

حدود ساعت چهار صبح چند ماشين آمدند توي شهر كه بلندگو داشتند و مي گفتند: «هر كس وفاداري اش را به حزب دموكرات اعلام كند، در امن و امان است. ما فقط آمده ايم چمران و پاسدارهاش را سر ببريم».

بلندگوها مهاجمين را از حمله به خانه ها برحذر مي داشتند؛ ولي كسي گوش نمي كرد. سپيده صبح برآمد و هيچ كدام از دو نقطه مقاومت ما سقوط نكرد.

**

آن شب، هولناك ترين شب زندگي ام بود كه گذشت. با روشن شدن هوا، دو فروند فانتوم ايراني آمدند و مواضع آتش بارهاي سنگين آنها را كوبيدند.

صبح 27 مرداد 58، بالاي خانه پاسداران ايستاده بودم و شهر را نگاه مي كردم. گلوله هنوز از هر دو طرف مي باريد كه صداي بچه ها به الله اكبر بلند شد.

گفتم: «چي شده»؟

گفتند: «امام اعلاميه صادر كرده كه...».
راديو داشت آن اعلاميه را مي خواند:

«... اگر با توپ ها، تانك ها، قواي مجهز تا 24 ساعت ديگر حركت به سوي پاوه نشود، من همه را مسئول مي دانم. من به عنوان رياست كل قوا، به رئيس ستاد ارتش دستور مي دهم كه فوراً با تجهيزات كامل، عازم منطقه شوند و به تمام پادگان هاي ارتش و ژاندارمري دستور مي دهم كه بي انتظار دستور ديگر و بدون فوت وقت، با تمام تجهيزات، به سوي پاوه حركت كنند و به دولت دستور مي دهم وسايل حركت پاسداران را فوري فراهم كند؛ تا دستور ثانوي. من مسئول اين كشتار وحشيانه را قواي انتظامي مي دانم و در صورتي كه تخلف از اين دستور نمايند، با آنان عمل انقلابي مي كنم. مكرر از منطقه اطلاع مي دهند كه دولت و ارتش كاري انجام نداده اند. من اگر تا 24 ساعت ديگر عمل مثبت انجام نگيرد، سران ارتش و ژاندارمري را مسئول مي دانم».

اصلاً خبر نداشتم كه اخبار هولناك پاوه به كسي مي رسد. فكر مي كردم همه مان شهيد مي شويم و تا مدت ها كسي با خبر نمي شود؛ اما بي سيم چي ژاندارمري زير رگبار گلوله ها و پناه گرفته زير ميز، تمام اين ماجراها را به كرمانشاه مخابره مي كرد. خبر رسيد كه «كرمانشاه از كثرت داوطلبين ارتشي و غير ارتشي موج مي زند».

اولين باري كه ارتش به حركت درآمد، در همين پاوه بود.

تيمسار فلاحي با بي سيم تماس گرفت و گفت: «ديگر گذشت آن زمان كه هوانيروز و ارتش در كار ما اختلال مي كردند. حالا هر چه مي خواهي بگو».

گفتم: «هلي كوپتر».

گفت: «فرودگاه پاوه هنوز دست آنهاست».

فرودگاه را رفتيم گرفتيم.

هلي كوپتر ها آمدند.

در اين چند روز مصيبت، به جرأت مي توانم بگويم كه حتي يك قطره اشك نريختم. تمام فاجعه ها را مي ديدم و فقط در دل گريه مي كردم. چهره ام سنگ شده بود.

منبع:مرگ از من فرار مي كند، كتاب مصطفي چمران، نوشته فرهاد خضري.
برچسب ها:
مطلب مرتبطی وجود ندارد.

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :