صفحه اصلي روايتگر http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TlM4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtdEpvWGNFV2J1dkElM2Q=/صفحه اصلي
اطلاعیه ها http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6a21ORGNtTUNZd0lVMXZaR1ZzSmpFME9TOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtQTBITVRJQzFBeGclM2Q=/اطلاعیه ها
دريافت آثار http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kySmpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtTjl6NjNsNXNXekUlM2Q=/دريافت آثار
تماس با ما http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TOHpOQ1kwSmpBbU1DRkJjbU1tTUM4akl5TkRiMjUwWlc1MEl5TWpMdyUzZCUzZC1MVmhQMyUyZkFraWtZJTNk/تماس با ما
ورود به سيستم http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOaVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMTBjblZsSVdac1kzSmxZWFJsZFhObGNqMW1ZV3h6WlNGbWJISmxjMlYwY0dGemN6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaaU5peDJZallyeURZcU5tSElOaXoyWXJZczlpcTJZVWhMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi1VaTR3bjZkSHJKZyUzZA==/ورود به سيستم
ثبت نام http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFOeVloUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGblpXNWxjbUYwYjNKd1lYTnpQV1poYkhObElYZGhkR1Z5YldGeWF6MW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNZcTlpbzJLb2cyWWJZcDltRklTOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZ2UzbCUyZks2MTdCcyUzZA==/عضويت
فراموشي رمز عبور http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRJdk1TODFPQ1loUVhKakpqQWhZMkZ3ZEdOb1lUMW1ZV3h6WlNGMGFYUnNaVDNaZ2RpeDJLZlpoZG1JMkxUWmlpRFlzZG1GMkxJZzJMbllxTm1JMkxFaEx5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LSUyZkN2MEpreWQ3MmMlM2Q=/فراموشي رمز عبور
گنجينه راويان http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tmk4eEx6RTFPQ1l5TlNZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LTZmQmFaeDBUTUxNJTNk/گنجينه راويان
راهيان نور http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tnk4eEx6RTFPQ1l5TmlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LXlyekZ1aFpJJTJiVzQlM2Q=/راهيان نور
ايثار و شهادت http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRBdk1TOHhOVGdtTXpBbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtZnZoZTVTQjdYNjQlM2Q=/ايثار و شهادت
ويژه نامه http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/T0M4eEx6RTFPQ1l5TnlZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LUZqOTg5cGNGJTJmb0UlM2Q=/ويژه نامه ها
رسانه هاي شهدايي http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/T1M4eEx6RTFPQ1l5T1NZd0x5TWpJME52Ym5SbGJuUWpJeU12LVUlMmJxMzRkTzRaTHclM2Q=/رسانه هاي شهدايي
نمايه ها http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRFdk1TOHhOVGdtTXpFbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtRSUyZjhZNVBzSyUyYlY0JTNk/نمايه ها
پاسخ به شبهات http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/TVRVdk1TOHhOVGdtTWpnbU1DOGpJeU5EYjI1MFpXNTBJeU1qTHclM2QlM2QtbiUyYkhRVVolMmZhelg0JTNk/پاسخ به شبهات
صفحه اصلي http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tmk4eEwyaHZiV1VtTHlNakkwTnZiblJsYm5Rakl5TXYtOTN0am80SmY3aHclM2Q=/صفحه اصلي
ارتباط با ما http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tmk4eEwyTnZiblJoWTNSMWN5WTBKakFtTUNGQmNtTW1NQzhqSXlORGIyNTBaVzUwSXlNakx3JTNkJTNkLW04WnVJJTJmQkxzYlklM2Q=/ارتباط با ما
درباره ما http://ravayatgar.org/http://ravayatgar.org/fa/Tmk4eEwyTnZiblJsYm5SbmNtOTFjR3hwYzNRbU16TW1NQ1l3SVVGeVl5WXdMeU1qSTBOdmJuUmxiblFqSXlNdi11OXNmQzVha3olMmY0JTNk/درباره ما
پايگاه تخصصي راويان|روايتگر - بخش
لطفا صبر کنید
Alternate content if Flash is not supported
ويــژه ها
Next
  • سهمي از سرنوشت

    در آستانه انتخابات و با توجه به حساسيت فراوان اين حادثه عظيم و در راستاي بصيرت افزاري و ارائه محتواي هاي كاربري و مستند براي راويان و مخاطبان، سايت روايتگر در نظر گرفته بخشي را با نام « سهمي از سرنوشت» در قسمت ويژه نامه ها طرحي ادامه

  • نشريه الكترونيكي شماره 6 منازل الشهداء

    شماره ششم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهدا" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • نشريه منازل الشهدا شماره 5

    شماره پنجم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • نشريه شماره 4 منازل الشهدا

    شماره چهارم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرارگرفت. ادامه

  • نشريه منازل الشهداء (شماره 3)

    شماره سوم از نشريه الكترونيكي "منازل الشهداء" مخصوص خانواده در دسترس علاقه مندان به فرهنگ ايثار و شهادت قرار گرفت ادامه

  • اولين ويژه نامه الكترونيكي بين المللي راهيان نور

    ويژه نامه الكترونيكي راهيان نور به سه زبان فارسي،عربي و انگليسي ادامه

  • نشريه شماره 2 منازل الشهدا

Previous
پربازدیدها
صفحه اصلي>راهيان نور>يادمان ها>طلائيه
نويسنده: ravayat
امتياز به مطلب:
0.0 (0)
/0
1394/10/03
بازديد: 8834
بخش كوتاهي از يك سفرنامه به افلاك

بخش كوتاهي از يك سفرنامه به افلاك

بخش كوتاهي از يك سفرنامه به افلاك
طلائيه، عزيز منطقه

ساعت ده صبح است . تا چشم كار مي كند بيابان است و همين يك جاده باريك كه ميهمانان آن، زائران شهدا هستند . اولين پاسگاه را رد كرديم . در مسير طلائيه سه پاسگاه وجود دارد كه اولين آن پاسگاه شهابي است . پاسگاه بعدي طلائيه جديد و آخرين آن طلائيه قديم است . هنوز به جاي اصلي نرسيديم اما عجيب اين منطقه را بوي غربت گرفته، غربت اين منطقه وقتي در ذهنم بيش تر مي شود كه با اين نوشته ها روبه رو مي شوم:

طلائيه گو سخن با نام زهرا عليها السلام

مواظب باشيد روي لاتله هاي طلائيه پا نگذاريد .

مقدم زائران كربلاي طلائيه را به سرزمين طلايه داران عشق خوش آمد مي گوييم .

واژه ها همين طور بر سر و رويم مي بارد . چشمم به فضاي روح نواز بيرون است و گوشم به زمزمه همرزمان شهدا در اتوبوس .

طلائيه خيلي عزيز است . توفيق ديدارش غنيمت است . خداخدا مي كنم زودتر به آنجا برسم، اما مي گويم آنچه مي خواهي همين جا هم هست . شهداي عمليات بدر و خيبر ما را به اين منطقه دعوت كردند . كساني كه در اين سرزمين هموار و در اين فضاي آتش زا آسماني شده اند . حالا شهدا دارند ما را مي بينند و با عطر آسماني شان پذيرايمان شده اند . سلام شهداي عزيز، ما آمديم .
كجاييد اي شهيدان خدايي

اين تكرار شيريني است كه آرام بخش دل هاي ياران شهداست . چقدر اين دشت غريب است . به آسمان چشم مي دوزم . انگار شهدا پرنده شده اند و در هواي ابري طلائيه پرواز مي كنند . خاكريزهاي كوتاه و بلند، تنها يادگار جنگ است . اتوبوس همچنان مي رود اما دلم در اين وسعت خاكي است، وسعتي كه زماني ميعادگاه پرندگان عاشق بود .

بيست دقيقه از ده گذشته است . لحظه هاي زيبايي است . تا طلائيه راهي نمانده است . چيزي حدود 25 كيلومتر . آقاي سبحاني مي گويد: «از طلائيه جديد به طرف راست، خط پدافندي لشگر 17 علي بن ابيطالب عليه السلام قم بود . سال 64 بود كه اينجا كمين هاي زيادي داشتند . اينجا رزمگاه شهيد زين الدين است . دست شهيد خرازي در اينجا قطع شد . از اينجا بود كه بچه ها حركت كردند و به طرف دجله رفتند . وقتي به آنجا رسيدند از آب دجله وضو ساختند . آن ها بودند كه اقتدار دشمن را شكستند .»

هرچه جلوتر مي رويم آثار جنگ بيش تر ديده مي شود . در عمليات ها، طلائيه مظلوم بود . شهداي زيادي داديم تا جزيره مجنون را آزاد كنيم . با خودم مي گويم: «خوش به حال آنان كه مس بودند و در اينجا طلا شدند .»

دوباره مسير هموار و درختچه هاي زيبا، كنار جاده پرنده سياهي روي سيم خارداري نشسته، پرنده اي كه آن روزهاي جنگ نبود . دوباره يك شعر و دل هايي كه با خواندن آن شعله ور مي شوند .

فضاي جبهه را با اشك شستم

ولي آخر گل خود را نجستم

يك ربع به يازده است . هنوز به طلائيه نرسيديم . باران نم نمك مي بارد و بوي معطر خاك باران خورده به مشام مي رسد .

جاده خاكي است . سمت چپ اتوبوس خاكريز بلندي است كه آن طرفش را نمي شود ديد . اين خاكريز همچنان ادامه دارد . زمين كاملا كويري است و هموار هموار . تنها ني هاي خشكيده سمت راست جاده قد علم كرده اند . چند تانك ايراني ديده مي شود كه در موقع دفاع از ايران از سوي دشمن هدف قرار گرفته اند نشان مظلوميت بچه هاست . سر لوله تانك به طرف دشمن است و نشان مي دهد كه بچه ها تا آخرين لحظه مقاومت كرده اند . همه در حال دفاع مورد حمله قرار گرفتند . سربازي برايمان دست تكان مي دهد و هنوز هستند كساني كه مرز دارند و ادامه دهنده راه شهدا .
آخرين خط مرزي

بالاخره انتظار به سر مي رسد . اتوبوس مي ايستد . ساعتم يازده و پنج دقيقه را نشان مي دهد . اتوبوس هاي زيادي ايستاده اند و زائران زيادي در اينجا در جست وجوي نام و نشان و هويت خودشان هستند . دوباره خاكريز بلندي روبه روي ماست كه بايد از معبري وارد شويم . دورتا دور خاكريز است . وصف اين منطقه سخت است . پا روي شن هاي نرم و درشت مي گذارم . سمت چپ يادبودي است و سمت راست چادري كه چند سرباز هستند و به زائران آب و چايي مي دهند . اول به سراغ راننده خودمان مي روم . مردي پير كه موهايش را در جنگ سفيد كرده مي گويد: «اولين گروهي كه وارد منطقه شد ما بوديم . چون تداركات بوديم و بايد مهمات و لوازم موردنياز را به منطقه مي رسانديم .»

اينجا آخرين خط مرزي است . بالاي خاكريز مي روم و روبه رو را نگاه مي كنم . يك درياچه مصنوعي در پاي خاكريز و رديفي از آهن و سيم خاردار دارد . تا چشم كار مي كند آهن هاي كاشته شده در زمين ديده مي شود . از حاج علي خدادادي درباره اين آهن ها مي پرسم . توي رودخانه مصنوعي چند قايق ديده مي شوند . دوباره آهن هايي كه روي آن ها ميلگردهايي جوش داده اند . حاجي با سوز مي گويد: «اين ها موانع خورشيدي است . آن وقت ها اين رودخانه پر از آب بود . عراق براي آن كه قايق هاي ايراني در اينجا تردد نكنند، برق وصل مي كرد .»

احساس درد عجيبي مي كنم . دلم مي خواهد داد بزنم . گريه كنم . مثل حاجي كه نمي تواند خود را نگه دارد و بي خيال باشد . باد مي وزد و پرچم ها را تكان مي دهد . جلوتر از خاكريز ديگر نمي توانيم برويم . اما يكي از همرزمان شهيد وارد رودخانه مي شود، آنجايي كه بلدزر و ادوات زرهي منهدم شده است . او در آنجا خلوت مي كند و به سجده مي افتد . گريه پشت گريه . مهدي طرف او مي رود تا عكس بيندازد . چند دختر دانشجو هم از او عكس مي گيرند . يكي از دختران با دوربين فيلمبرداري كوچكش اين صحنه را ثبت مي كند . مهدي كه برمي گردد مي گويد: «واقعا عجب آدم هايي اينجا بودند . يكي همين كه سجده كرده . داشت مي گفت: بچه ها چرا مرا نبرديد؟ چرا تنهايم گذاشتيد؟ دشت غريبي است .»

گوشه اي ديگر يكي از برادران سپاهي درباره طلائيه به دختران دانشجو توضيح مي دهد . كاروان هاي ديگر هم آمده اند . خيلي ها گوشه اي خلوت كرده اند . بخصوص دختران دانشجو، راز و نياز مي كنند . راستي، چه چيزي باعث شده كه آن ها خيلي چيزها را رها كنند و به اينجا بيايند و خاك اينجا را سجده گاه خود كنند؟ همه جمع مي شويم و به صحبت هاي يكي از برادران گروه تفحص گوش مي كنيم .
جست وجوگر لاله ها

«من ورود شما را به اين منطقه خيرمقدم مي گويم . اينجا يكي از محورهاي عملياتي خيبر است . روبه روي ما جزاير شمالي و جنوبي مجنون است . از اينجا يعني طلائيه تا جزاير مجنون يك مرز نود درجه با عراق را تشكيل مي دهد . بين ما و عراق دو كانال وجود دارد . در عمليات بيت المقدس، عراق روي اين خط مستقر شد . يعني اينجا خط اول عراق بود . در عمليات خيبر از اين محور حركت كردند . اينجا فقط يك راه عبوري داشت و بقيه آب گرفتگي بود . قرار شد چند گردان از داخل جزاير مجنون حركت كنند و به پشت عراقي ها بروند و از اينجا به اين منطقه برسند و با اين يگان ها الحاق برقرار كنند . دشمن مقاومت زيادي كرد . تعداد زيادي از بچه هاي لشگر 31 عاشورا در محاصره زرهي دشمن قرار گرفتند كه تعدادي شهيد و اسير شدند .»
آثار شهدا

الان آثار زيادي از شهدا به دست آمده و مي آيد . واقعا انسان پي به عظمت آن ها مي برد . وقتي وارد اين منطقه مي شويد اگر با ديد ظاهر نگاه كنيد، به جز چند سيم خاردار و خاكريز و سنگر چيزي نمي بينيد، اما اگر با ديد دل نگاه كنيد، خيلي چيزها را مي بينيد . پس از جنگ در اين منطقه 200 الي 300 شهيد پيدا شد . قدم در قدم اينجا خون شهيد ريخته، اينجا شهيدي را پيدا كرديم كه پلاك نداشت، خيلي ناراحت شديم، چون بي پلاك مشكل مي شود او را شناسايي كرد و معلوم بود كه بعد از اسارت هم خيلي مقاومت كرده چون دستهايش را بسته بودند، هنوز آثار كابلي را كه روي دستش بسته بودند، روي استخوان هايش باقي مانده بود . بالاخره توي جيبش كيفي را پيدا كرديم . كيف را كه درآورديم يك تكه كاغذ را توي كيفش ديديم . همه خوشحال شديم . بچه ها صلوات فرستادند، گفتيم حداقل يك مشخصاتي از اين شهيد پيدا كرديم . مي دانيد در اين وصيت نامه چه نوشته بود؟ نوشته بود كه: «خدايا من اين جسم و جان ناقابلم را در راه تو هديه كردم و نمي خواهم پس از مرگم نامي از خودم وجود داشته باشد .»

ببينيد عظمت روحي بچه ها چه كار كرده بود . اين خيلي مهم است كه كسي بعد از شهادت خودش هم نخواهد او را بشناسند . آن ها دنبال گمنامي بودند و در گمنامي نام و نشان گرفتند .

شهيد ديگري دفترچه محاسبه با نفس داشت . در اين دفتر زيبا درباره بيماري هاي روح توضيح داده بود . نوشته بود: «ما بعضي وقت ها به غذاي جسم اهميت مي دهيم . آيا به غذاي روح هم اهميت مي دهيم؟ آيا به غذايي كه باعث تقويت روح مي شود اهميت مي دهيم؟ يك روز در مجلس غيبت بودم . با اين كه خودم غيبت نكرده بودم، وقتي به نماز ايستادم، حال نماز از من گرفته شد . دليلش اين بود كه بيماري غيبت روي من اثر گذاشته بود .»

عمليات والفجر 8 بود . تانك هاي عراقي داشتند پيشروي مي كردند . من يك لحظه رفتم سنگر ايشان، وقتي به چهره اش نگاه كرديم ديدم خيلي ملكوتي است . گفتم كه آقاابراهيم چي شده؟ شكل شهداي شدي! گفت: "نه هنوز ما آن لياقت را پيدا نكرديم" تانك ها آمدند و مشغول درگيري شديم . هلي كوپترها آمدند و چند تانك را زدند و عقب نشيني شد . ناگهان يكي از برادرها فرياد زد: "صادقي شهيد شد . " رفتم سراغ شهيد صادقي و سرش را روي پايم گذاشتم . كمي كه توجه كردم ديدم زمزمه عارفانه اي دارد . آرام سرم را آوردم پايين ببينم چه مي گويد . در آن لحظه كه روح مي خواهد از بدن جدا شود هركسي هرطور خودش را عادت داده باشد، توجه به آن چيزي است كه علاقه دارد . آرام گوش دادم . ديدم دارد ذكر يا الله و يا حسين عليه السلام و يا مهدي (عج) را مي گويد . اين خيلي عظمت روحي مي خواهد . در آخرين لحظه با بدن آغشته به خون پدر و مادرش را صدا نمي زند يا كمك نمي خواهد . فقط فرياد ياالله بود . بعد آرام سرش را گذاشتم روي خاك . آخرين ياالله را گفت و شهيد شد .

از آن روزها فاصله گرفتيم . خودمان در كنار اين ها بوديم . اما درك نمي كرديم كه عشق به خدا يعني چه .

عزيزان امروز هم مي توانيد زمزمه عارفانه شهدا را بشنويد . در تفحص وقتي شهدا را پيدا مي كرديم، معلوم بود كه تعداد زيادشان مجروح بودند . چون استخوان هايشان تكه تكه شده بود و عراقي ها با شني تانك آن ها را له كرده بودند . هنوز فرياد بچه ها بلند است، اگر با گوش دل بشنويد . اينجا براي خلوت با خدا خوب است .
خلوت چندنفره

دوباره متفرق مي شويم . هركسي جايي را براي خلوت انتخاب مي كند . مهدي لحظه هاي زيبايي را با دوربينش به ثبت مي رساند . دو خواهر روي خاكريز نشسته اند و سر به شانه هم گذاشته اند و گريه مي كنند . مادري به سجده افتاده است و ياد فرزند شهيدش را زنده مي كند . جواني گوشه اي نماز مي خواند . من با چند نفر ديگر روي خاك نرم طلائيه قدم مي زنيم . گوشه اي مي نشينم . به تابلو روبه رو نگاه مي كنم . نوشته: «منطقه آلوده است .»

يكي مي گويد: «جلوتر نرويم، يكهو ميني منفجر مي شود و ما را به هوا مي فرستد .»

و من به اين فكر مي كنم كه در دوران دفاع مقدس چه جوان هايي بودند كه پا روي اين منطقه گذاشتند و بي ترس و واهمه فداكاري مي كردند . اصلا به اين نمي انديشيدند كه اينجا منطقه آلوده است يا . . . بلكه هدفشان بالاتر و فراتر از اين بود .
حرف هاي تنهايي

مسجد طلائيه پر از نمازگزار مي شود و نماز به جماعت اقامه مي شود . دوباره به طلائيه چشم مي دوزم . خاكش مقدس است . چشمانم سير نمي شوند . از ماندن در اينجا سير نمي شوم . ساعت از يك ظهر هم گذشته و بايد برويم . بايد راهي منطقه ديگري شويم . اما بايد دلمان را در اينجا جا بگذاريم . دل كندن سخت است . چه دشوار است شهدا را تنها گذاشتن و رفتن، اما نه، ما تنها مي مانيم اينجا هميشه هست، ياد اين منطقه و شهيدانش را بايد در دل زنده نگاهداريم .

واكمن كوچكم را در اختيار خواهران دانشجو مي گذارم تا حرفهايشان را بزنند . هركسي چيزي مي گويد . يكي از خواهران دانشجو مي گويد: «احساسم را نمي توانم بيان كنم . وقتي فكر مي كنم كه شهدا در اينجا قدم گذاشتند و حماسه آفريدند، حال عجيبي بهم دست مي دهد، واقعا طلائيه وصف ناشدني است .»

مادري با ديدن طلائيه مي گويد: «بي اختيار منقلب شدم وقتي اين مناطق را ديدم . احساس من وصف ناشدني است . هدفم از آمدن به اينجا آشنايي با مناطق و ايثارگري ها و حماسه هاي شهداست . ان شاءالله بتوانم پيام رسان خوبي باشم و بتوانم ادامه دهنده راه شهدا باشم .»

خواهر ديگري مي گويد: «خيلي خوشحالم از اين كه آمدم و منزل شهدا را ديدم . من بار اول است كه اينجا آمدم . برايم اينجا خيلي خوب بود . بچه ها همه دلهايشان را روانه كربلا كرده بودند و فكر مي كرديم كه در كربلا هستيم .»

محسن مبعلي نوجواني است . در اتوبوس همراه ماست . او مي گويد: «چون آن زمان ما نبوديم، سفر به مناطق خيلي جالب است . چون خودم فرزند شهيدم مي دانم كه فرزندان شهدا چه احساسي دارند نسبت به اين مكان ها . براي آن ها خوب است كه بدانند و ببينند كه پدرشان در كجا و چگونه شهيد شده . بايد همه ما بدانيم كه در سرما و گرما و بدترين وضعيت، آنها چه مي كردند در اين سفر چيزهاي زيادي ياد گرفتم خيلي آموزنده بود .»

مجتبي پوردوزاني هم نوجوان ديگري است كه همسفر ماست، او مي گويد: «اين منطقه خيلي جالب و گيراست . هركس به اين منطقه بيايد مي فهمد كه مردان اينجا چقدر عاشق بودند . رفتند و جنگيدند و عاشقانه به شهادت رسيدند . بهترين جا براي جوانان و نوجوانان همين جاست . اينجا روي من تاثير زيادي گذاشت . من كه از جنگ فقط يك سري فيلم و عكس ديدم ولي حالا كه اينجا را ديدم واقعا به بزرگي و عظمت شهدا پي بردم . اين همه سرزمين در دست دشمن بوده و رزمندگان با سلاح اوليه و كم به جنگ با دشمن مي رفتند . بعضي وقت ها كه فكر مي كنم با منطق و عقل جور در نمي آيد حتما بايد يك نيروي ديگري باشد كه به رزمنده ها كمك كرده . آن نيرو، نيروي عشق به خدا بوده . بهترين مكاني هم كه ديده ام طلائيه بود .»
دلمان جا ماند

نيم ساعت از يك بعدازظهر گذشته است . از طلائيه دور مي شويم; اما چه سخت! ني ها، درخت ها و بوته هاي دشت طلائيه با تكان دادن دست هايشان با ما خداحافظي مي كنند . ما را به خدا مي سپارند و نمي دانند كه ما دلمان را در اين سرزمين غريب جا گذاشتيم . نمي دانند كه اينجا ما را حسابي هوايي كرده .

ما دوباره زنده شديم . دلمان بيدار شد و عهد مي بنديم كه پيرو راه اصيل شهدا باشيم . با خاك ها، بوته ها، تانك ها و با تمام آنچه كه در اينجا جا ماند، خداحافظي مي كنيم .

خداحافظ آخرين منطقه پرواز، خداحافظ همسايه جزاير مجنون، خداحافظ شهداي بدر، خيبر و طلائيه . باور كن دل كندن خيلي سخت است!
برچسب ها:
مطلب مرتبطی وجود ندارد.

ارسال نظر
یادداشتی ثبت نشده است.
ارسال نظر
نــــام:
پست الکترونیکی:
متن یادداشت :